۱۳۹۰ مرداد ۴, سه‌شنبه

تجلی "من" در "رأی من کجاست" روند گسست از تاریخ بی تاریخ است(۲)

تصور تاریخی بر آگاهی های تاریخی تأثیر می گذارد و موجب تحول تاریخی می شود. حال باید تبیین نماییم که تصور و آگاهی و تحول تاریخی ماکدامند و از بطن آنها کدام حقیقت رویت می شود؟
1- تصور و آگاهی تاریخی ما: آنچه که در تاریخ ما تداوم می یافت تصور و اهمیت به موضوعاتی بود که انسان جهت رضا و خشنودی خداوند بدان مقید بود و اجبار داشت، در واقع شرط رستگاری انسان اعمالی از سوی انسان به خشنودی خداست. رضا و خشنودی خدا (بعنوان صانع) و رستگاری انسان منوط به بجا آوردن اصل مشیت الهی از سوی انسان ( بعنوان مصنوع) است، پذیرش و بجا آوردن این اصل معنایش قبول سرنوشتی است که از قبل برای انسان از سوی خداوند تعیین شده است، نهادینه شدن چنین تصوری از سرنوشت خود در نظام فرهنگی ما، معنایش سپردن تعهد وتمکین به ملجأ و مراکزیست که قدرت تصمیم گیری بر سرنوشت انسان ها را شارح و شارع است و بدینسان فرد انسان با مسلوب الختیار شدن از خود "از خود بیگانه" می شود. از اینروآگاهی او بر امکان تحول زندگی دنیوی و سعادت و نیز آگاهی او بر خود و حق اختیار هستی خود محدود می ماند.این محدودیت او را در دالان تنگ ارزشهای سنتی محصورمی کند و هیچ منفذی برای نفوذ تابش نور آگاهی جهت رستگاری برایش متصورنمی شود. هزاران سال در ساحت زندگی بی شکل و قواره غوطه ور و فاقد نبوغ و ابتکار بودن به جز نظامات بی کفایت سیاسی دستاورد دیگری برایش به ارمغان نیاورد و این "مشت نمونه ی خروار" نااگاهی تاریخی انسان ایرانی است که از چگونگی تصور تاریخی او به خود وهستی مکان و زمان حکایت می کند.
2- تحول تاریخی ما: با این تصور و با این نا آگاهی به ناآگاهی خود، انتظار کدام تحول تاریخی را باید کشید جز ادامه استمرار نظام بی کفایت سیاسی. وقتی که به هزارو یک دلیل "اکنون پیشین" بر "اکنون حال" منطبق باشد دیگر چه توقع ای برای تحول تاریخ می توان داشت، کدام علائم و نشانه ها از این مستدل تر و مستندتر که زمان حال ما این همانی پیشینش باشد، می تواند بازگو کننده غلضت عیار تاریخ ما باشد؟ وقتی می گویم به هزار و یک دلیل، می توان از فقدان تحول در فرهنگ، اخلاق، نظامات اجتماعی و سیاسی، دور بودن از فلسفه عقلی، گستره خشونت، استیلای ارزش های سنتی بر همه ی ابعاد رفتاری و بسیاری دیگر در عرصه فراخ تر را ذکر نمود. *
عدم تحول نظامات اجتماعی و سیاسی و تداوم زندگی خارج از شمول و قلمرو ارزیابی عقل از ضعف همین سه بُعد تاریخی یعنی تصور، آگاهی و تحول تاریخی نشأت گرفته و به روشنی گویای تاریخ بی تاریخ ایرانیان است. بقول بورکهارت، ملتی که گذشته و ارزشهایش بر او استیلا دارند آن ملت، ملت بی تاریخ است.
منظور از تاریخ همانگونه که پیشتر بیان شد، رویدادها و روخدادهای جامعه بشری است که در طول زمان وقوع می یابند و انسان با نوع نگاه به طبیعت و چگونه بهره وری آن با دو نوع رفتار فردی و اجتماعی ارزش تاریخی می آفریند. مفهوم اصیل تاریخ با تحول فکر و کردار انسان مرتبط بوده و با آن معنا می یابد. تصور ذهن در جهان واقع یعنی رابطه ذهن و عین و یا رابطه آگاهی و هستی، نگرش انسان را در قبال طبیعت فرم می دهد. به واقع امر، سیر تفکر انسان در هستی و نوع رابطه اش با طبیعت هموند می شود و از آن تاریخ تبلور می یابد. تاریخ در امتداد زمان یعنی حرکت، حرکت در طی زمان و مکان در جامعه حاوی هنجارها، نهاد ها و ساختارهایی است که پایه های حکومت و دولت از آن فرم می گیرد و معرف سازمان اجتماعی می شود. حرکتهای اجتماعی که ذهن بشر در آن دخیل است باید به طبیعت خود یعنی آزادگی بازیابد، عصر روشنگری حقیقتأ بازیابی به این امر بوده است، به ویژگی ای که انسان مدرن را از جاهلیت او از هم متمایز می سازد.
در تمام فلسفه دینی مان، انسان برای رستگاری زایر و تمکین کننده ای بیش نبوده است، مثلأ در دین زرتشت رستگاری انسان هنگامی امکان مهیا می یابد که انسان به ملجأ یی به نام اهورمزد(بعنوان صفات نیک) به قصد برگرفتن و فائق آمدن بر صفات زشتی یعنی اهرمن، تمکین کند و این حقیقت مسلم( تمکین به ملجأ که گویا اساس همه ی هستی حقیقت در آنجا نهفته است) همواره ما را از آگاهی های تاریخی دور نگاه داشته و تحول تاریخی که قائدتأ می بایست از نحوه تفکر مان به هستی در راستای تحول ساختار نظام سیاسی سرچشمه بگیرد، به وجود نیامد. منظور من از تحول تاریخی صرفأ در گرد تغیرات و جابجایی های گروه های اجتماعی و برخی تحولات صوری در دوره های گوناگون تاریخ نیست که این قدر مسلم امری ست در تداوم دائمی اما، در جوانب گسترده و وجوه اصلی و مهم و از آنجمله پیدایش و زایش فکر بکر، جامعه ایرانیان به حد بلوغی نرسیده بود که تحول در ساخت قدرت و نظام سیاسی را ممکن سازد. از این منظر می توان مدعا داشت که ما به نوعی در تاریخ بی تاریخی گرفتار بودیم و تمام رویدادها و رخدادها، حرکت ها وجنبش های اجتماعی مان در همین "فرایند" تاریخ بی تاریخ حل می شده است. یک دلیل متقن دیگر بر حل شدن در تاریخ بی تاریخ اینست که، گذر زمان ایرانیان آنجا که باید از حرکت ها و تحول در نگرش وقایع مهم تاریخی رخ دهد، این حرکت ها در نگرش ادغام عناصری از مفاهیم ادیان مختلف که به دین و آیین جدید منتهی می شد باز می ایستاد و به فلسفه عقلی نمی رویید و ایرانیان با همان دین و آیین جدید خو می کردند نمونه ای از آن را در دوران ورشکستگی دین زرتشت می توان از آیین زروانی، مزدک و مانی نام برد و در دوران اسلامی تلاش برای ایجاد " فلسفه اسلامی" که قرار بود تا برخی عنصر فلسفه عقلی یونانیان وارد اسلام شود و در ادامه نیز آقای عبدالکریم سروش سکاندار این معرکه شد و عزم را جزم کرده تا یک بار دیگر با منتزع نمودن سکولاریسم سیاسی از سکولاریسم اندیشه و آشتی دادن اسلام با برخی مفاهیم عقلی مدرنیته راه سلف خود را در پیش گیرد و یک بار دیگر بیهودگی این ملغمه کاری را بیآزماید.
لازم به ذکر است که هر فرایند، مفهومی را نشان می دهد، اما تاریخ بی تاریخ به دلیل یکنواختی ساختارش مشمول فرایند واقع نمی شود چونکه دارای ارزش مفهومی نیست. این یکنواختی را اگر روند گذر زمان بنامیم و برایش زمان معینی را در نظر بگیریم آغاز و پایانی واحد دارد یعنی گذشته و حال( بعنوان مثال از حیث نوع نظام سیاسی) یکی بوده و برهم تنیده اند به همین خاطر ارزشهای حال باز تولید ارزشهای گذشته می شوند.
ظرفیت ارزشمندی های دنیوی و اخروی ایرانیان در حدی معلوم می شود که این حد بار اصیل و اصلی بر دینیت ما در درازنای تاریخ دارد و چون اصل بر دینیت ما در تفکر و فرهنگ است بنابران چه آن دین زردتشت باشد و چه اسلام چندان تفاوتی در اصل موضوع نمی کند و از تأثیر تخریب برتولید ارزشهای جدید و متعاقب آن انسان جدید که بالغ بر اتخاذ روشهای زندگی خود باشد نمی کاهد. من موافق به گُسست و انقطاع فرهنگی بعد از ورود اسلام به ایران که گویا صورت پذیرفت نیستم، زیرا حتی اگر زردتشتی باقی می ماندیم و به اسلام هم روی خوش نشان نمی دادیم، به دلیل اصل دینیت مان، در متن رویدادها و پدیده های مفهومی-اجتماعی صورتبندی دیگر مغایر با آنچه که وقوع یافت حاصل نمی شد زیرا این حد، ظرفیت دینیتی بوده است که می بایست در جامعه سرشکن می شد و شد.
بی تاریخی و یا این همانی زمان که مؤید فقدان تحول در نظام اجتماعی و سیاسی در جامعه ایران است ما را با پیکره ای عظیم الجثه روبرو می سازد که با آن به حرکت در می آمدیم اما همزمان به زیر گام هایش له می شدیم و به هر سویی که روان بودیم این پیکر با ما بود در واقع نه ما از او جدا بودیم و نه او از ما. از همین نا جدایی تنیده به هم بود وقتی می خواهیم از مارهای جهنمی مغ های ساسانی بگریزیم به افعی بیابانگردان و صحرانشینان پناهنده و در آن مستحیل می شویم و اینچنین حلول دین جدید بر ما و پس از هزار و چهارصد سال، حکومت اسلامی بر ما مسلم و مسلط می شود و این معنایش فقط یک چیز است و آن اینکه در همه ی این دوران سطوح ارزشهای فرهنگی ما ساختارش این همانی تولید می کرد و گذشته و حال اش یکی می شد یعنی زمان در تحول نبود و این همان جلوه بی تاریخی ست. آنچه باعث تحول در زمان می شود تفکر و انیشیدن و بازاندیشی است که عظمت می آفریند و شناسنامه تاریخ می شود.

فقدان باز اندیشی، تداوم ارزشهای پیشینیان

بازاندیشی یعنی اندیشیدن و کاویدن چیزی که قبلأ اندیشیده شد تا بدین طریق صدق و یا کذب آن در شرایط جدید معلوم و احتمال ادامه کارکرد آن درشکلی دیگر و یا کلأ ابطال آن مشخص گردد. در جامعه ایران فرایند بازاندیشی نمی توانست ارزش مفهومی به معنای گذار از مرحله ای به مرحله دیگر بیآفریند. زیرا گنجایش تولید اندیشه تا حد شکل گیری اصول و ساخت مرجع بعنوان حقیقت مطلق جهت پیروی از آن بوده است. بنابراین وقتی روش کسب حقیقت تا مرحله اعتقاد مطلق به آن و شک به موضوعات و امکان ابطال وجود نداشته باشد دیگر چه جایی برای باز اندیشی یا بازگشت به آنچه اندیشیده شد می ماند. غیبت بازاندیشی در جامعه ایرانیان مهمترین عنصری بوده تا هر نوع مجال تفکر با فرایند اصول شدن همساز شود( در واقع نگرش ایرانی از دوران کهن تا به امروز باز تولید اصول و احکام بود) به همین دلیل به لحاظ تاریخی جلوه تحول در نظام سیاسی ایران همواره بی کفایت باقی مانده بود یعنی تداوم و استمرار استبداد از نوع شرقی تا به امروز. پس به این لحاظ و در این خصوص زمانی که در گذشته وجود داشت بر حال تطابق می یابد و تاریخ که با تحول زمان از طریق وقوع رویدادهای بزرگ معنا پیدا می کند در بی تاریخ ماندن ما سترون باقی می ماند. اگر هزار و چهارصد سال پیش حکومت دینی ساسانی داشتیم پس از آن نیز با حکومت دینی شیعه ای دمخور شدیم این نشان می دهد که بحث ها و جدل ها در این میانه به بازاندیشی جهت تکذیب چیزی نبوده بلکه صرفآ درآمیزی ارزشها و باورهایی بوده که دست آخر از "فلسفه زرتشتی "به "فلسفه اسلامی" انجامید و قادر نمی شد در نظام سیاسی ایران تحول ایجاد کند.
براى پى بردن و روشن شدن دقيق فقدان بازانديشى در تمام طول تاريخ ايران مى توان كشتار دينى كه در زمان دين رسمى ايرانيان زرتشت مرسوم و معمول بوده و به دوران اسلامی ما و تا به امروز استمرار یافت مشت نمونه خروار از فقدان باز انديشى، مستند نمود.
لقب زنديق به پيروان مانى در عهد شاپور اول از سوى موبدان و كشتار مزدكيان به دستور خسرو انوشروان حكم كشتار دينى است كه مرده ريك آن به اسلام رسيد. اين نوع كشتارها و خشونت در حق مخالفين به ركن فرهنگى ما مربوط است و نشان از آن دارد كه اين فرهنگ تاب تحمل عقايد و آيين هاى جديد را نداشته است، بنابراین و در اينصورت ديگر جايى براى بازانديشى باقى نمى ماند زيرا بازانديشى مربوط به جامعه ايست كه در آن عقايد گونا گون توان ظهور و در صحنه حضور یابند وقتى كه شمشير داموكلس بر فرق سر انديشه قرار گيرد معنايش خشونت عليه انديشيدن است و وقتى انديشيدن نباشد به تبع بازانديشى نيز نخواهد بود، بازانديشى با معرفت شناختى در پيوند است معرفت شناختى يعنى شناخت شناختى، باز انديشى موجبات شناخت در شناخت را فراهم مى آورد و اىن هر دو مفهوم به جامعه ايرانيان كه در آن فرهنگ كشتار دينى حاكم است مربوط نمى شود. فقدان اين دو ركن مفهومى ما را به آنجا مى رساند كه پرسش كنيم آيا تاريخ بدون حضور اين دو پدىده مفهومى-ارزشى که اینها نیز با تحول زمان و حرکت همزاد و همرایند شكل مفهومى مى يابد؟

فقدان پرسشگرى:

فقدان پرسشگرى در جامعه يعنى گستره نظام باورمند دينى و بصورکلی ایدئولوژیک، حتى اگر پرسشگرى را در قلمرو دين لحاظ بداريم صرفأ ارائه تأويل و تفسير ديگر از اصول و احكام است و اين نمى تواند پرسشگرى به مفهوم ساخت تمايزات باشد تمايزاتى كه از دل آن تاريخ مفهوم مى يابد. وعجبا كه برخى نخبگان سياسى از تمايزات يعنى روشن شدن هر يك از نحله هاى فكرى و سطح پرسشگرى آنها ابراز نگرانى كرده و آنرا با شخصات ايدئولوژيك دوران پيشين كه هر يك حقيقت را در انحصار خود مى يافتند يكى مى انگارند و با همین نگاه از تبیین هویت جنبش سبز طفره می روند یعنی از یک سو حقیت را در سیلان و از آن در برابر ایدئولوژیک دفاع میکنند و از سوی دیگر و همزمان واکاوی و بیان حقیقت چیستی جنبش سبز را به مصلحت نمی دانند. حقیقت اگر بخواهد در مقابل ایدئولوژیک که دین نیز جزئی از آن است مقاومت کند باید ابتد بر محور افق آن به حرکت در آمد و با پنداشت به این گذر فراخ و نامتناهی از فضای ایدئولوژیک به نفع هستی حقیقت بکاهد، اگر حقیقت نباید قربانی ایدئولوژیک گردد قطعأ نباید هم تابع امر سیاسی گردد و مغفول بماند . براى روشن شدن اين معضل و بيهوده بودن اين نگرانى ابتدا توضيحى را در باره سطح پرسشگرى در دو نحله فكرى و آنگاه به زايش همگرايى ( براى اولين بار در جامعه ايرانى) بين اين دو نحله مى پردازم.

سطح پرسشگرى در دو نحله فكرى:

جهان هستى ما و مجموع امورات آن با دو جهان بينى مورد سنجش قرار مى گيرد، اگر نگاه اسطوره اى را كنار نهيم يك نگاه دينى است و ديگرى نگاه فلسفى، سياست مى تواند بر موجوديت هر يك از اين دو بكار آيد.
از طريق نگره دين ما با دو جهان يعنى جهان دنيوى و اخروى مواجه هستيم كه در جهان اخروى هر كس فقط به اعمال خود در جهان واقعی به آن پاسخگو است و پرسشى وجود ندارد و در جهان دنيوى هم از منظر آن پرسش در حد قلمرو دين است در حاليكه نگره فلسفى، با پرساىى همراه است و پرسش به همه امورات از طريق عقل نقاد راه را برانحصارى كردن حقيقت مى بندد.
همگرايى و همبستگى در يك سامانه اجتماعى از طريق مسدود بودن امکان پرسشگرى محال است و از آن فاجعه اى به قدمت هزاران سال كه مى توان آنرا در كليت "فلسفه اسلامى" مشاهده نمود، رخ می دهد، تلاش براى زمينى كردن كامل دين از راه حضور كامل سكولاريسم انديشه و تقويت آن مى گذرد آنهايى كه اين موضوع را به حد اختلافات و يا "مرزبندى" و "تجزيه" بين "ديندار" و "غير ديندار" تقليل مى دهند خواسته و ناخواسته در جانی تازه دمیدن به پيكره ى رو به احتضار "فلسفه اسلامى" می کوشند. چگونه ممکن است که باید از حقیقت در مقابل ایدئولوژیک دفاع نمود اما از زایش حقیقت به این بزرگی یعنی سکولاریسم اندیشه که وجود آن و فقط وجود آن هر چیزی منجمله دین را با امیال ها و آرزوهای انسان سازگار می کند و هیچ قرابتی با مطلق گرایی ایدئولوژیک ندارد، آنرا نادیده انگاشت و گسترده شدن اعتدال و بردباری در جامعه و دفاع ازمخالف فکری و جا افتادن این بیان ولتر که گفت "من حاضرم جانم را بدهم تا تو آزاد باشی" که از برکت وجود همین سکولاریسم اندیشه در تقابل با هر نوع ایدئولوژیک مطلق گرا و از جمله قطعیت دین بر امورات انسان ناشی می گردد، بدلیل اینکه برخی دینورزان رنجیده خاطر نشوند و یا منافع سیاسی، نمی بایست از هستی واقعی آن سخن گفت؟
آن جامعه اى كه در آن خط كشى و "مرزبندى" هاى فكرى وجود نداشته باشد، آنگونه كه برخى نخبگان سياسى نگران "مرزبندى" بين سكولاريسم انديشه و باورهاى دينى هستند، آن جامعه به سمت دموكراسى هدايت نخواهد شد. برای انسانهایی كه بحث و پرسشگرى را آغاز نهادینه شدن"من" خود كنشگر و صاحب اختيار روشهاى زندگى خود می دانند،نه اينكه "مرزبندى" فكرى هراس آور نیست بلكه براى مفهومى كردن تاريخ وجود پرسشگری به جهت یافتن حقیقت آن را الزامى برای رستن از بى تاريخى می انگارند.
مسئله بر سر "مرزكشى" نيست بلكه مرزبندى بين روشنفكر سكولار غير دينى و باورمندان به دين است كه با نشانه هاى پرسشگرى و نقد كه بامفاهيمى همچون معرفت شناسى و بازانديشى همراه است چنين مرزبندى اى را الزام آور ساخته و اين سعادتى است بر ما تا از "فلسفه اسلامى" كه گريبان ما را گرفته رهاىى يابيم و از دور خشونت و كشتار دينى خلاص شده و جامعه را از انحصار حقيقت در نزد ايدئولوژيك هاى رنگارنگ به جامعه اى معتدل و تسامع تبديل كنيم . اينجاست كه تاريخ شكل واقعى خود را مى يابد، جامعه ى ايدئولوژيك زده ما هنگامى پس زده مى شود اگر بتواند همين بحث ها و "مرزبند" ها را نهادينه كند و ظرفيت و توان تمايزات را بيابد اين ميسر نمى شود مگر حضور نيرومند سكولاريسم انديشه كه روند آن هم در محافل روشنفكرى و هم در سطح حوزه عمومى و شهروندى كه عملأ "من" خود را در خيابان هاى ايران با شعار "رأى من كجاست" بیان داشته، آغاز شده است.
بنابراين با مجسم نمودن دوران باورهاى به ايدئولوژيك در آمده و تشبیه آن دوران به شرايط امروز ارزيابى نابجاست و اتفاقآ آنهايى كه تمايزات منطقى بين فلسفيدن و باورهاى دينى بر شئونات زندگى را نفى مى كنند و یا برای امروز به مصلحت نمی بینند كمك شايان توجهى به ماندگارى "فلسفه اسلامى" و بى تاريخ ماندن ما مى كنند در حاليكه وجود گرايش هاى عقلى و حضور فلسفه عقلى است كه دين مى تواند لباس نو بر تن كند و خود را كامل با اميال ها و آرزوهاى دنيوى همساز سازد، روند گرايش به سوى نوانديشى دينى در فضاى امروز حاكى از زايش انديشه هاى نو و عقلگرایانه است كه " من" خود را مى جويد و دينورزانى همچون عبدالكريم سروش را به فحواء خود مى كشد در واقع اين امثال سروش ها هستند كه تحت تأثير فضاى رو به تحول جامعه و اجتماع و متعاقبأ به فضای رو به تزاید پرسشگرى آن قرار گرفته اند و اين نشان مى دهد كه جامعه ى ايرانى در حال گذار از خشونت محصول باورهاى ايدئولوژيك به فضاى آرامش است و اين فضا نگرانى آور نيست و آغاز فروپاشى تاريخ بى تاريخ مان است و بايد بجاى نگرانى آنرا به فال نيك گرفت.
آزمون سى و اندى ساله جمهورى إسلامي و بطور كلى تجربه فاجعه بار درآميزى دين و دولت شكست راه حل هاى آن در زمينه سياسى اقتصادى و فرهنگى و اجتماعى و آگاهى نسل جوان ايرانى از روشها و شيوه هاى ديگر زندگى در ممالك ديگر و جلوه ى پرسشگرى بر ذهن ايرانى (رأى من كجاست)
كه "من" كنشگر را مستقل از نفوذ نيروى خارج از محور زمان و مكان و نماینده آن بر روی زمین، به نمايش در آورد، محصول تحول فضايى شد كه امثال سروش ها را به گرد خود فرا خواند در واقع اين تغيير عمومى فضا بود كه دينورزان را به بازانديشى بر باورهاى خود فرا خواند.
"بیداری ایرانیان" که در حوادث انقلاب مشروطه نمایانده شد وجنبش های فکری-اجتماعی پس از آن، گرچه نوایی بر قلب نظامات سنتی و خواب غفلت ما بوده است اما رکود کنش های اجتماعی و سکون تحولات اجتماعی که رکن رکین ویژگی های جامعه غیر فعال با معیارهای رعایت مقدسات دین بر شئونات زندگی و متعاقبأ عدم زایش و فقدان اندیشه های بکر که نهادها و ساختارهای جامعه بر آن معیارها شالوده ریزی شوند، مهمترین عامل و فضایی بود تا نظامات سنتی پیشین به استمرار خود تحکیم بخشند. پیروزی انقلاب اسلامی 57 و حاکمیت برآمده از آن( که انعکاسی از دید شیخ مرتجع فضل الله نوری بود) از آنجائیکه بر اراده آزاد و نه اندیشه آزاد استوار بود، به آزادی در جامعه فرا نرویید و حکومت جدید بر همان الگوهای سنتی- ساختاری مناسبات اجتماعی گذشته ها و ارزشهایش خود را تحکیم و قوام بخشید. اما با وجود این، نسل حاضر ایرانیان که خود را نه در فضای آزادی و مواهب آن بلکه در حلقه دینی- استبداد یافت به دلایل علایم گوناگون رُشد و تحولات در بتن جامعه که علائمی در پیوند با ملاک های عقلی است، پرسشهایی را در زمینه های حکومت مداری و مدیریت سیاسی، حق اختیار شیوه زندگی، پیوند زندگی سعادتمند و شایستگی و بطورکلی حقوق شهروندی مطرح نموده و همچنان از آنها بعنوان اوامر موضوعیت یافته ، مشغله ای در ذهن دارد.
اگر بپذیریم زایش "من" در جنبش سبز، و "من" بعنوان یک کنشگر دارای حق اختیار روشهای زندگی خود است، از آغاز "بیداری ایرانیان" تا به امروز منحصربفرد بوده است که ناقوس مرگ "نتوان اندیشیدن" و "نتوان پرسشگری" را به صدا درآورد و بر استیلای ارزشهای نظامات پیشین خط فاصل کشید و می رود تا بر تاریخ بی تاریخ مان خط بُطلانی باشد.
اندیشیدن و عمل برای حفظ و تجدید نیروی زندگی ضروری و بر هم تنیده اند، تنیده گی این دو به هم(کانت اولی را بخش نظری که شناسایی را در بر می گیرد و دومی را عملی که به نظام رفتارها مربوط می شوند، منقسم نمود) منجر به بازتولید ارزشهای زندگی شده و در ایستایی جامعه ممانعت بعمل می آورد. در تولید و بازتولید اندیشه است که تاریخ بقول معروف پوست می اندازد واز کهنه گی در یکنواختی به در می آید و بقول هگل تاریخ را به سوی دسترسی به غایت می کشاند. تصویر هر غایت اشکالی از مفاهیم را در عمل می آفریند که شکل نظام گونه به خود می گیرد، اصلأ مقصود هر مفهوم تدوین یک نظام است که می بایست دارای قواعد و شکل هنجاری یابد. اگر ظهور "من" بعنوان یک فرد دارای حق اختیار و شیوه زندگی خود در مفهوم جنبش سبز را از این نقطه نظربنگریم، می توانیم غایت آنرا در پدیده آرایش سیاسی دولت-ملت یعنی نظام سیاسی کارآمد در حقوق شهروندی تبیین نمائیم، روند نشست چنین ظهوری بر استخوانبندی جامعه یعنی در ساختارها و نهادهایش، تفوق ی بر تطویل نظامات بی کفایت سیاسی پیشین بوده و به لحاظ تاریخی در جامعه ایرانیان منحصر بفرد خواهد بود.
معلومات و تعیینات جنبش فراگیر سبز بر محور خطی است که تداوم یافته ی انقلاب مشروطیت و سایر رخدادهای کم و بیش مشابه و پس از آن، اما در فرم دیگر است که وجه مهم این فرم در طرح واژه "من" بعنوان "خود فاعل" و یا "خود کنشگر" نهفته است. به لحاظ مقایسه رفتاری-ارزشی و مفاهیم پدیده های اجتماعی-سیاسی، جنبش سبز را می توان بعنوان گُسست جامعه ایرانی از "تاریخ" طولانی مدت اما همواره یکنواخت به حساب آورد که هم نحوه تفکرمان و هم فقدان روش های عقلی به مسائل موضوعه انسان و جامعه که در گذشته، مسبب ناکارآمدی دستگاه حکومتمداری و نظام سیاسی بوده اند به فرایند تحولی سوق داده شدند.

*لازم به ذکر است همانگونه که از مضمون این سلسله نوشته ها پیداست، راقم سطور در نظر نداشت تا پژوهشی در دین داشته باشد و یا چرایی فقدان فلسفه عقلی و موانع ظهور آنرا بطور کامل و جامع توضیح دهد که کاریست بس دشوار ولیکن اهتمام پذیر، اما هدف صرفأ نشان دادن کمبود ها و یا بهتر است گفته شود فقدان برخی مقولات ارزشی-مفاهیمی که تاریخ از آن زاده و بارور می شود، بوده است. این توضیح را از آن جهت ضرور دانستم چون برخی دوستان مایل بودند تا من همه ی "فاکتور ها ی خوب و بد" و پارامترها را در پهنه ی ایران زمین برای توضیح تاریخ ایران در نظر گیرم بنابراین همانطور که گفته شد هدف مقاله تنها به برخی جنبه های مفهومی_ ارزشی که ساختار تاریخ بر آن استوار می گردد بوده است مانند؛ چگونگی زمان، حرکت، مفهوم رویدادها و متعاقبأ فقدان پرسشگری، بازاندیشی و نارسایی معرفت شناسی و مغفول ماندن نقد و نقادی، که فقدان همه ی این مفاهیم بطور صریح از عدم حضور فلسفه عقلی که منجر به صعود "فلسفه اسلامی" شده است دغدغه ای است که به مشغولیت ذهن نویسنده مقاله درآمده و مجال او را ربوده است.
فکر می کنم همینقدر توضیح برای آن دوست ارجمندی که از من خواسته بود تا "فاکتورهای دخیل در تحولات تایخ ایران" در نظر آید و یا گفته شد "بالاخره کسی که به تاریخ می پردازد باید بتواند علت صعود و افول یک ملت و یا جامعه و پدیده را در دوران ها مختلف توضیح دهد"، کافی بوده باشد. وقتی سطوح مفاهیم ارزشی تاریخ روشن باشد آنوقت تاریخ نویس می تواند به مستندات حوادث و رویدادها در قلمرو معین رجوع کرده و آنها را از روی مفهوم ارزشی تاریخ که غیر جانبدارانه است، آن حوادث و رویداد را در گذر زمان، ارزش تاریخی و غیر تاریخی اش را بسنجد. بنابراین کار پژوهشگر دین بررسی ادیان و برملا نمودن آنچه که خمیر مایه دین است اما تاریخ نویسی کاریست بسی بسیط تر، چرا که باید همه ی زوایای آن از طریق مستندات موجود بطور همه جانبه مورد باریک بینی قرار گیرد این دو نوع پژوهش البته مکمل هم اند اما این عیبجویی صحیح نیست گفته شود حال که در باره ادیان در تاریخ سخن می گویی پس باید همه ی زوایای تاریخ و رویدادهای آنرا بازگو نمایی گرچه معتقدم اگر همه ی آن زوایا و " خوب و بد" هم در نظر آید باز هم به نقطه ای خواهیم رسید که تبین کننده فقدان فلسفه عقلی در ایران است، درست به همین دلیل بود که تفکر اصلاحی در ایران اغلب با اصول دین مواجه می شد و با ممارست با آن به شکست کشیده می شد. نگاه به همه ی دوران گذر زمان ایرانیان یعنی از فرهنگ زرتشتی تا کنون ما مواجه به پدیده ای می شویم به نام کشتار دینی و این به دلیل ضعف فلسفه عقلی و معیارهای آن بر زندگی در جامعه ایرانیان بوده است.

تجلی "من" در "رأی من کجاست" روند گسست از تاریخ بی تاریخ است(۱)

نتایج اجتماعی ارزشمند و غیر ارزشمند در عین اینکه می توانند از روی قصد و نیت اولیه فکر آدمی نباشد اما قطعأ محصول کردار اوست. تاریخ بی تاریخ مان را می توان بدین صورت تعریف و تبیین نمود که زمان در تاریخ ایرانیان شکاف می خورد، اما شکاف بر زمان بر دینیت ما کارگرنیست، که خود تسلسلی نامنقطع است، بلکه شکاف بر صورت مسئله است یعنی دینی بر دین دیگر تفوق می یابد، اما زمان در دینیت مان بوسیله مکانیسم حرکت مفهوم نمی یابد، زیرا حرکتی نبوده است؛ بی کفایتی نظام سیاسی در هر دو فرهنگ زردتشتی و اسلامی و تصویر کلی ایده های محض و فرهنگ قیود مآبانه به قطعیت باورها که ما را درخود پیچانده است حاصلش بی شکافی زمان بر دینیت ما بوده است که حرکت را مسدود می ساخت. تاریخ به زمان مربوط می شود و زمان حوادثی را به ثبت می رساند که عظمت اش دورانساز می شوند و برحسب درک یونانیان ماندگار می شوند، درک من از دوران، ساختن تاریخ است که پیوند ناگسستنی با نیروی اندیشیدن دارد، اندیشیدن به بازاندیشی منتهی شده و با تأیید و یا تکذیب چیزی و پدیده ای حرکت بر محور حقیقت جریان می یابد

شمه ای در باره تاریخ

تاریخ یعنی آنچه به شکل کارها و رویدادها در زندگی بشر نمود می یابد و از آن ایقان و بینش مفروض می شود و در حرکت و زمان مفهوم می یابد، به عبارت دیگر رویداد، بینش و حرکت سه نیروایست که منجر به زمان و تحول زمان می شود یعنی زمان شکاف میخورد و "پیشین" و " پسین" ش از طریق زمان "حال" از هم تمیز داده می شوند هر چند عناصر و وجوهی از "پیشین" زمان بر "پسین" آن نامؤثرنیست. حرکت طبیعت بر دانش اندوخته شده ای استوار است که در بتن خودش اراده انسان در آن دخیل نیست اما حرکت اجتماعی-تاریخی انسان بر طبق دانش اکتسابی از طریق وقوع رویدادها و به کمک قوه تعقل بازتولید و شکل مفهومی می یابد مانند گذر انسان از نظام سنت ها به نظام مدرنیته که در این فرایند هر سه ی رویداد، بینش و حرکت مهمترین نقش را در تحول زمان بازی می کنند و اینجاست که زمان شکاف بر می دارد و "حال" این همانی "گذشته" نیست اگر چه برخی عنصر کاربردی گذشته در "حال" آنها را به هم مربوط می سازد اما منطبق برهم نیستند و این یعنی حرکت از نقطه ای به نقطه دیگر و تحول در زمان. پس تاریخ بدین سبب عنوان تاریخ دارد که درآن مملو از رویدادهاست وحرکت و زمان معنای حقیقی می یابد و این معنا منجر به نظمی می شود که در وجود و گوهر خود نظم دیگری را می پروراند، در اینجا ما با نیروی محرک عقل و معیارهای آن روبرو می شویم که رویدادها، بینش و حرکت را در تاریخ بازآفرینی می کند و بدان در الگوهای مختلف انتظام می بخشد مانند الگوی فرهنگی،نوع رفتاری، اخلاق، دین و غیره. بنابراین هسته اصلی تاریخ ازعقل و اندیشیدن است که با بازآفرینی رویدادها امکان حرکت و تحول زمان را میسر می سازد و آنها را به نظمی معین در می آورد.
تايخ تنها از طريق گذر زمان معنا و مفهوم نمى يابد. اگر تاريخ را صرفأ با گذر زمان بفهميم و در آن اتفاق مهمى در زمينه تحول در شيوه زندگى رخ ندهد، در اينصورت با زمان تهى شده مواجه هستيم، و اين واقعيت شرايط مردمانى مى شود كه خود در سرنوشت خود نقشى ايفاء نمى كنند و فقط شخصيت هاى مهم بر حسب خلق و خوى مردمان يك قلمرو و طبع شان برجسته مى شوند، مثلأ ما ايرانيان افتخار تاريخى ما شعراى ما هستند، كه روح و ذهن ما را در محاط خود دارند. اين بيت شعر كه مى گويد: دور گردون گر دو روزى بر مراد ما نگشت/ دائمأ يكسان نباشد حال دوران غم مخور، كاملا با روحيات ما درآميخته است و با آن خو مى كنيم بدين معنا كه با خوشى هاى كاذب سر مى كنيم تا روزى "دورگردون" بر وفق مراد ما گردد،آنچه زمان را متحول ميكند "دور گردون" نيست كه بايد منتظر آن شد تا كارى كند بلكه تلاش عملى انسان و نيروى انديشيدن اوست كه خلاقيت و ارزشهاى نو مى آفريند و زندگى انسان را در مسير واقعى جهان حقيقت ها قرار مى دهد كه در اين مسير ارزشها و نوآورى ها از پى هم الگوهاى جديد زندگى و ساخت اجتماعى را رقم مى زنند. انسان نمى تواند بر جهان حقيقت ها استوار بماند بلكه به شكل افقى در مسير آن قرار ميگرد و از پى و راستاى همين است كه زمان متحول مى شود و تاريخ ارزش مفهومى مى يابد.
آرى در قلمرو جغرافيايى و زمانى ما مى توان شعراى بسيارى و شخصيت هايى يافت كه خوش درخشيدند و تآثيرگذار بودند اما تاريخ ساز نبودند زيرا نتوانستند معيارهاى عقلى و سنجش امورات بر آن پايه و اساس را پى ريزى نمايند، به گمان من استمرار يكنواختى نظام سیاسى در ايران فقدان اينچنين سنجش و معيارى را به ثبوت مى رساند.
تاريخ زمان به منزله نظم گاهى است كه پيش آمدهاى مكان زمان مشخص به آنها تعلق مى گيرد، اين پيش آمدها در بطن و متن خود با تكثر زمان پيوند دارد. "برج ايفل" و "مجسمه آزادى" و بسيارى عمارات ديگر در مكان هاى مختلف اين گيتى در زمانى معين بر مكانى ساخته شدند، اين زمان در نظم گاه خود داراى مفهوم ارزشى است زيرا انگيزه ساختن آنها خود داراى مفهوم ارزشى بوده است و هر يك عظمت معنايى در هستى خود دارند كه در دفتر تاريخ ثبت مى شوند.
چنين عظمت هاىى را مى توان در رشته هاى ديگرى از زندگى انسان يافت مثلأ در اشعار ايرانى با سروده شدن شعرنو(نيما يوشيج) تمايز ارزشى خلق مى شود و شعر كهن را در مى نوردد و زمان بين اين دو برش ميخورد، در حاليكه توانايى خداوندگار تفكر و انديشه بر محور معيارهاى عقلى در كليت خود قادر نمى شود در فرهنگ رفتارى مان بعنوان كنشگران ساخت و ساز زندگى خود، تغيير و تحول ايجاد نمايد در نتيجه تمايزاتى مابين الگوهاى زندگى پيشين و اكنون بر ما مسلم نيست زيرا زمان در اين حيطه برش نخورده است، در واقع اين تمايز و برش زمان است كه ارزش ها و مفاهيم جديد را بر ما مسلم مى گرداند.
موضوع تاريخ انسان است اما نه به ابژه بيولوژيك بلكه به سبيل فعال بودن ذهن و قدرت خلاقيت براى آفرينش، كه آرمان فرهنگى مى آفريند. چيستى آرمان فرهنگى ما در كثرت زمان كدام است؟ قدر مسلم اين را ديگر همگان مى دانند كه پس از هزار و چهار صد سال از حكومت دينى-زرتشتى خلاصى يافتن حكومت دينى ديگر يعنى حكومت دينى-اسلامى ذهن ما را در احاطه خود داشت و با اتكا به همين امر مسلم سى و اندى سال جابرانه ترين رفتار و جاهلانه ترين قوانين اسلامى در حق ما روا داده شد، در واقع بايد متذكر شد كه زمان هزاروچهارصد سال گذشته بر زمان اكنون ما منطبق است و تمايزى به لحاظ نوع تفكر و انديشيدن جهت خلق مفاهيم جديد براى زندگى اجتماعى جديد، حداقل تا مقطع انقلاب مشاهده نشده است و اگر مدعاى عنصرى از آن در انقلاب مشروطه هستيم به هر جهت به حد توانى نيست تا عظمت آن را بر تخت زرين تاريخ نشاند، تصور مى كنم از اين سطور بتوان تا حدى چيستى هستى آرمان فرهنگى مان را نه در كثرت زمان بلكه در گذر زمان دريافت.

آيا ما واقعآ تاريخ داشتيم؟

براى فهم اين موضوع مى بايست تاريخ را معنا نمود. بطوركلى تاريخ بر سه پايه و اساس مفهوم مى يابد١- حركت٢-زمان٣-وقوع رويدادها.
حركت يعنى از نقطه اى به نقطه ديگر و يا از مرحله اى به مرحله ديگر رسيدن و زمان يعنى مدت و وقت طى شده(زمان پیشین) و در حال طى شدن.پس آنچه پيداست حركت به زمان و تحول آن مفهوم مى بخشد، حال اگر حركت بگونه اى باشد كه مسافت در حال جارى به نقطه آغاز برسد در اين حالت تحول در زمان تحقق نمى پذيرد زيرا تحول در زمان يعنى به مرحله ديگر رسيدن مرحله اى. هر سه جزء و عنصر شكل دهنده تاريخ بر بستر تفكر انسان راجع به جهان هستى و روش عقلى بر شيوه زندگى پيوند ناگسستنى دارد، در اين پيوند است كه عظمت تاريخى بوجود مى آيد و بر دفتر خاطرات تاريخ ثبت مى شود.

براستى مفهوم تاريخ ما ايرانيان كدام است؟

با طرح چگونگى نظام اجتماعى و سياسى در طى زمان و نيز نوع و سطح تفكر و چگونه پيوند آنها با آن سه عنصر تاريخ مى توان سطح مفهوم تاريخ مان را (كه آيا مى توان آنرا اصلأ تاريخ ناميد)،تا حدود زيادى بر ملا ساخت.
مناسبات اجتماعى و به تبع آن نظام سياسى ايران از حد شاه-رعيت و فقيه- امت فراتر نرفت، در اين نوع مناسبات توده ها خادم به قدرت سياسى اند و براى تأمين معاش و گذران رندگى به امر حكومت مانند تكليف تمكين مى كنند، در چنين مناسباتى نبوغ و خلاقيت هاى فردى بوجود نمى آيد و به آنچه تمكين شده بعنوان مرجع و مركز حل همه مسائل و مشكلات مشروعيت داده مى شود، در چنين نظام باورمند و مناسبات است كه احكام دين بعنوان يگانه راه حل در همه ى ابعاد زندگى تنيده مى شود و ديگر معيار هاى عقلى بر شئونات زندگى و تفكر كردن انسان بر موضوعات خود فى نفسه بى مورد مى شود. اگردو دوره فرهنگى ايرانيان يعنى فرهنگ زرتشتى و اسلامى را ملاك ارزيابى مان قرار دهيم خواهيم ديد كه هر دو دين با مذاق و روحيه ما ايرانيان سازگارى داشته تا جائيكه بر نظام سياسى ما تنيده شده اند، به عبارت ديگر برادرى دين و حكومت در دوران رواج دين زرتشت در حكومت ساسانى و نارسايى روش هاى عقلى بر امورات زندگى و پذيرش اسلام از سوى ايرانيان و هزار و چهارصد سال پس از آن و اينبار برادرى دين و حكومت در عصر اسلامى شدن ما دقيقأ نشان سطح تفكر و نوع انديشيدن ماست كه به حدى نيست تا عظمت بيأفريند و نظامات اجتماعى و سياسى را متحول ساخته و از بى كفايتى برهاند، با اين اوصاف و به واقع امر امروز همانجاىى قرار داريم كه هزاران سال پيش در دوران ساسانى قرار داشتيم يعنى تكرار مكررات و استمرار ارزش هاى دينى-ايدئولوژيك، ارزشهايى كه تواناىى حركت جهت تحول زمان را ندارند و موجب مفهوم تاريخى نمى شوند. به همين دليل پرسشى كه مطرح مى شود اين است؛ آيا بدون حضور سه جزء تاريخ يعنى حركت، تحول زمان و وقوع رويدادهاى متنوع كه خود حكايت از استيلاى ارزشهاى گذشته بر نظامات سياسى و اجتماعى ماست مى توان مفهوم تاريخ را در قلمرو ايران مجسم نمود؟ آيا ما واقعآ تاريخ داشتيم؟
بخش دوم و پایانی این مقاله بر موضوعاتی همچون فقدان پرسشگری، تاریخ بی تاریخ و فقدان بازاندیشی در گذر زمان ایرانیان سخن رفته است.

"مچ گیری" دینورزانه ی التقاط گرانه یا نقد روشنفکری روشنگرانه؟"گیر دادن" اکبر گنجی به آرامش دوستدار

منظور از نقد روشنفکری روشنگرانه آن است که؛ هدف روشنفکر از نقد بر ملا ساختن معایب چیزی و امری و منتقل کردن و قرارد دادن آن ها در فضای جدید به جهت پدیداری و هویدا شدن حقیقت و روان شدن در مسیر آن است، این ناممکن است مگر سنجش چیز ها و وقایع مبتنی بر خرد عقلی و معیارهای آن و هر نوع نفوذ ویژه ورای عقل نظیر دین و مکتب های مشابه دارای اصول جاودانه از آن منزه باشد، این روش نقد و شیوه سنجش تنها در قلمرو روشنفکری سکولار غیر دین و فارغ از هر نوع ایدئولوژیک تمامیت خواه قابل میسر و عمل است.
اما مراد از دینورزان التقاط گر همان هایی هستند که امروزه مرده ریگ نگرش "فلسفه اسلامی" اند که به قول محمد رضا فشاهی هر نوع "تجدد" و "تجدد خواهی" را در ایران به شکست کشاند. این دسته از دینورزان ایرانی که مشاطه گر اسلام اند و اسلام تعدیل شده را بر حوزه سیاست و طبعأ متنفذ برمدیریت سیاسی جامعه می خواهند، نمی توانند در حوزه روشنفکری نقاد قرار گیرند زیرا بر خلاف تعهد و وظیفه این حوزه و حیطه، هدفشان نقض اصول نیست بلکه سازگار کردن اصول است در حالی که هدف نقد روشنفکری تردید اصول و نقض آن از طریق بازاندیشی است به عبارت دیگر روشنفکر با روش نقد، به صدق اندیشه شک روا می دارد و دینورز صدق اندیشه را در قالب اعتقادی رفو می کند.
بیان توضیحی راجع به این دو روش تعقلی و تعبدی منفک از هم را بدین سبب لازم دانستم تا مشخص شود آقای آرامش دوستدار، اتهام زنان و مچ بگیران هر یک از کدام حوزه فکری و جایگاه سخن می گویند و ارزش های نقد اندیشه در هر یک از این دو حوزه تا چه حد تعمیق یافته و منجر به بازاندیشی می شوند. برای سنجش و قضاوتی به دور از هر گونه حُب و بغض نیاز به آشنایی از کارکرد این دو روش مفهومی است تا مشخص گردد که نقد از نظر این دو حیطه فکری و دینی تا چه اندازه جدی و اشخاص در این دو حوزه چگونه نقدپذیری اندیشه و عقیده خود را تعریف و تحمل می کنند.
نخست می پردازم به روابطی که ریشه حسد ورزی در آن ممانعت جدی در دیالوگ و نزدیکی ایرانیان با یکدیگر است و نیز نشان دادن برخی عنصر ارتباطی آن به اصل موضوع این سطور، هدف راقم است.
ضرب المثلی داریم که می گوید: نزدیک نباش چش ندارم، دور نباش دل ندارم. معنی آن این است: نزدیک من هستی چشم دیدنت را ندارم، دور از من هستی طاقت دوری ات را ندارم.
من بسیاری از فعالین شهر استکهلم را می شناسم که برخی ها دیگر که از نزدیکان هم هستند چشم دیدن فعالیت آن ها را ندارند و به بهانه های واهی به قول معروف گیر می دهند، و واژه هایی همچون طرف "کیش شخصیت" دارد، به دنبال معروف شدن و خود را مطرح کردن (و امثالهم) است، به کار برده و خود را ارضا می نمایند و به همین اندازه آگاهانه و ناآگاهانه به جو بی اعتمادی دامن می زنند. اجازه دهید این گونه معروض دارم: اگر فلان ایکس فعال در زمینه مورد تخصص خود در کشوری، که شناخته شده و مورد احترام ما ایرانیان استکهلم نیز هست به دلیلی قصد سکونت در این شهر را برگزیند و همان فعالیت تخصصی خود را در محل اقامت جدید آغاز کند، شکی نیست به همان دردی دچار می شود که امروز برخی فعالین این شهر بدان دچار شدند. به همین دلیل ضرب المثل بالا را مصدق دیدم. این برچسب زدن ها به فعالین اطراف خود جز از سر حب و بغض از چیز دیگری مایه نمی گیرد و اگر این حب و بغض و همه آن معایبی که در ذهن نسبت به فرد دیگرساخته شد برای دقایقی کنار نهاده شود، ای چه بسا عمل مثبت فرد برجسته گردد و حسد ورزیدن که "مثل خوره روح را آهسته" می ساید در کنترل اراده فرد قرار گرفته و جهان حقیقتآ زیبا و به کام می گردد و مدارا، در قبال تلاش کنشگر برای موقعیت اجتماعی و مسئولیت پذیری اش به عنوان رفتار ارزشی مثبت تلقی می شود، به همین خاطر باید آگاه باشیم که جامعه ای بدون شانس و امکان برای کسب موقعیت اجتماعی و مسئولیت پذیری افراد جامعه ای دمکرات نخواهد بود.
جامعه شناسی رفتاری نشان می دهد که انسان کنشگر همیشه در تلاش برای کسب موقعیت اجتماعی خود است( و این با کیش شخصیت و امثالهم متفاوت است) و این میسر نمی گردد مگر از طریق احراز مسئولیت بر حسب نوع تخصص و کارشناسی خود یعنی همان چیزی که ما ایرانیان به درستی فقدان آن را دلیل عقب ماندگی کشورمان ایران ذکر می کنیم.
اگر خواسته باشیم این موضوع را به اتفاقات تاریخی مان تعمیم دهیم می توان به شخصیت های تاریخی، اندیشمندان و نخبگان سیاسی نظیر قائم مقام فراهانی، امیر کبیر و مصدق رسید که همواره مورد بی مهری رفتار بعضأ حسدورزانه اطرافیان خود قرار داشتند که یا در حمام فین رگ زده شدند و یا به وسیله کودتا از صحنه خارج شان کردند.
یکی دیگر از روش ها برای خالی کردن جا پای دیگری و توطئه خنثی گرانه علیه نظر و اندیشه از ابزار دینی "مجوس" و یا "کافر" خواندن دگراندیشان استفاده می شده است که بقایای آن را ما هنوز در محافل ایرانیان ناظریم، مثلأ در یک مناظره تلویزیونی مابین آقایان یوسفی اشکوری و ماشاالله آجودانی، آقای یوسفی اشکوری تلاش نمودند تا پژوهش گر دین آقای آرامش دوستدار را ضد دین معرفی نمایند، اگر این همان تلاش برای از میدان بدر کردن رقیب نظری از راه برچسب و تهمت نیست، پس چیست؟. آیا فکر می کنید آقای یوسفی اشکوری نمی داند که آرامش دوستدار قبل از هر چیز یک پژوهشگر و منتقد دین است و آن چه می کند در چهارچوب نقد نظری روشنگرانه می کند؟ اگر آقای یوسفی اشکوری دارای متانت طبع و مداراجو در قبال اندیشه های دیگر باشد، قاعدأ باید به جای تلاش برای از میدان بدر کردن حریف از راه تهمت زنی، استدلال نظری بر پایه نقد روشنفکری روشنگرانه را در خصوص "فرهنگ دینی" و یا "دینخویی" ایرانیان که آرامش دوستدار را به "امتناع تفکر در فرهنگ دینی" رساند، می نمود تا به جای ضد دین معرفی شدن آقای آرامش دوستدار از سوی ایشان، نظر خود ایشان در این خصوص معرف حضور همگان می شد.
آن نامه ی سه نفره دارای مضمون چغلی از سر استیصال به هابر ماس، که چغلی خود خبط و خطایی ست و از آن بگذریم فردی دیگری که "مچ گیری" را به جای تهمت نشاند (که البته در مچ گیری هم عنصر تهمت نهفته است) آقای اکبر گنجی خودمان است. قبل از این که دو مورد از "مچ گیری" ایشان را طرح نمایم لازم می دانم بگویم که آقای اکبر گنجی چه در نوشته های خود و چه مصاحبه هایی که انجام می دهند، مدام و مکرر از جو تهمت زنی و مفتریان در میان ایرانیان شاکی واظهار تأسف می کنند و خواهان محیط سالمی است تا همه ی نظرها گفته شوند و به روی میز بیایند. اما خود آن طور که به نظر می رسد و یا شاید پای لنگی در میان باشد تا کنون هیچ نقدی و نظری از ایشان در باره نظر و تز آرامش دوستدار منتشر نشده و به نظر می رسد که مانند خیلی از افراد دیگر که تلاش می کنند از آرامش دوستدار شخصیت ضد دین بسازند تا منتقد و پژوهشگر دین، تمایل به ورود بحث روشنگرانه و نقادانه در این خصوص را ندارند اما مدام پا پیج آرامش دوستدار از طریق نه نقد منصفانه به آراء نظری ایشان بلکه از راه "مچ گیری" که گویا آن را جانشین تهمت زنی کرده است، می شوند، با دو نمونه از "مچ گیری" ایشان آشنا شده و ادامه بحث را پی می گیریم.
نمونه اول از "مچ گیری" و بزرگ نمایی را در نوشته ای از آقای گنجی در مورد نحوه برخورد برخی روشنفکران سکولار و از آن جمله آرامش دوستدار و بیان برخی واژه های به کار برده شده از سوی آن ها می بینیم که آن واژگان را محکی بر آرائ اخلاقی آرامش دوستدار بر مخالفان نظری اش القاء نمود و مورد دوم نامه آرامش دوستدار به هابر ماس بود که آقای اکبر گنجی در کمین آرامش دوستدار نشسته به خیال خود با بیان " سکوت هابر ماس یا عدم اطلاع آرامش دوستدار" تیر را شلیک می کند.
حتی اگر در هر دو مورد حق را به آقای گنجی بدهیم، پرسش این جاست که آیا آرای نظری و سیاسی آقای آرامش دوستدار باید مورد نقد منصفانه و به دور از هر نوع حب و بغض قرار گیرد یا "بی اطلاعی" و برخی ویژگی های شخصی ایشان، آیا روش ها و معیارهای اخلاقی بدین سبک و منوال مورد سنجش قرار می گیرند و نشان عمل خیر است یا ملاک باید آن جنبه ای باشد که عمل خیر را از طریق نقد روشنفکری روشنگرانه جهت رستگاری انسان که روشنفکر در این حوزه نخست آرای نظر خود را به معرض نقد می گذارد، قابل حصول کند.
در کار تحقیقی و پژوهشی هیچ مصلحتی جایز نیست مگر این که بازگویی خود حقیقت باشد که هدف محقق و پژوهشگر است. وقتی که محقق و پژوهشگر و یا روشنفکر در جستجوی حقیقت نظریه و یا اندیشه ای را راجع به موضوع معین اعلام نمود، در واقع نخست اندیشه خود را در معرض نقد قرار می دهد در حالی که برای دینورز، حقیقت، اصول مسلم است و نقد اصول تنها ممکن است به تفسیر دیگری از آن بیانجامد و بس و دقیقأ از همین نقطه نظر دینی است که پژوهشگر دین و روشنفکر سکولار نقاد در راه حقیقت که حقیقت برایش حکم اصول غیرقابل تغیر نیست، به ضدیت با دین معرفی می شود به عبارت دیگر دینورز نقد را تا جایی مجاز می شمرد که به اساس جاودانگی اصول خدشه وارد نشود در حالی که هدف روشنفکر بری از هر نوع جزمگرایی، تردید اصول و نقض آن است.
یکی دیگر از این دینورزان که آش را بسیار شور کرد و صدای خانم زهرا رهنورد را هم در آورد آقای عطالله مهاجرانی ست، ایشان در مصاحبه ای در برابر پرسشی در رابطه با محدود خواستن جنبش سبز که مدام از سوی آقای مهاجرانی شگرد زده می شد گفت؛ آن ها حرف های خود را می زنند آقای موسوی نیز حرف های خود را(نقل به معنی)، آری آقای مهاجرانی با روشی به معیار دینورزانه که از نقد در نفی برای رویش حقیقت مثل همه ی دینورزان دیگر در هراس است افاضات نمودند که آن ها (سکولارهای غیردینی) سخنگویان خود را دارند ما هم خطاب مان به اکثریت مردم مسلمان است(مصاحبه ای بود که در جرس انعکاس یافت)، معنای این حرف چیزی نیست جز این که جنبش سبز متعلق به اکثریت مردم مسلمان ایران است و شما سکولار ها هم بروید پی کارتان، در حالی که محدودیت فکری او که از پایبندی و اعتقاد او به حقیقت مطلق اصول دین ناشی می گردد به او اجازه نمی دهد تا مطالبات مدرن جنبش سبز که تنها از طریق ایجاد نهاد دولت-ملت مدرن قابل حصول است را، بسیط نگریسته و بر زبان آرد، به همین دلیل مجبور است تنها به اندیشه های التقاطی عبدالکریم سروش که در دعای کمیل منزل آقای عبدالله نوری، ابتدا حکم "فتوا" علیه سکولاریسم صادر کرد و بعدها هنگام اوج جنبش سبز وجه سیاسی آن بر او تحمیل گشت، بسنده کند.
باز گردیم به آقای اکبر گنجی، ایشان در یاداشت ها و مصاحبه های خود به وفور از جو تهمت زنی در محافل ایرانیان سخن گفته و از این بابت شاکی است و من هم نگرانی ایشان را متذکر شدم اما سخن دیگر او این است که؛ سی سال است به ما می گویند این حرف را الان نزنید وقتش نیست و بعد ادامه می دهد پس چه وقت باید حرف زد و در همین رابطه خواهان آن می شود که همه حرف ها و نظرات باید در هر زمان گفته شوند، در این جا آقای گنجی از مصلحت اندیشی فاصله گرفته و به جرگه روشنفکر نقاد و روشنگر می پیوندد، زیرا در دفاع از بیان نظر در هر زمان معنایش دفاع از تکثرگرایی نظر است که می بایست در جدل نظری و نقد، اندیشه صیقل یابد اما خود به دلایلی، احتمالأ معذوریت دینی، به دام دیگری که ظاهرأ و گویا با تهمت زنی فاصله دارد یعنی "مچ گیری" کردن می غلتد و دیگر مضمون و جهات اصلی نامه آرامش دوستدار به هابرماس برای آقای گنجی مهم جلوه نمی کند بلکه نکته سنجی از این نامه یعنی "بی اطلاعی" آقای دوستدار موردی می شود تا آقای گنجی "مچ گیری" کند، دقیقأ همان نوع "مچ گیری" که یک بار در بررسی خود از چگونگی احوال شخصی برخی روشنفکران از جمله آقای آرامش دوستدار به جای نقد آرای نظری ایشان انجام دادند.
آقای گنجی به جای آتش زدن قیصریه به خاطر یک دستمال بهتر نیست تز اندیشمند که از "فرهنگ دینی" و "دینخویی" ایرانیان به "امتناع تفکر در فرهنگ دینی" رسیده است را مورد بررسی و نقد قرار دهی؟
من هر چقدر گشتم و گشتم جز ضد دین معرفی کردن آقای آرامش دوستدار از سوی دینورزان و از آقای اکبر گنجی جز "مچ گیری" چیزی ندیدم، آیا این مرده ریگ از پیشینیان نیست که مخالفین دگر اندیش را "مجوس" و "کافر" القاء می نمودند و شرایط سرکوب نظر و غلاف کردن اندیشه را در جامعه فراهم می آوردند؟
آقای گنجی جامعه ما ایرانیان هم از تهمت زنی خسته و هم از "مچ گیری" عاصی، ایران ما نیازمند اندیشه و فرایند بازاندیشی جهت زایش فکربکر است، فکربکری که ملاک زندگی دنیوی ما را در آینده می بایست سرو سامان دهد این ممکن نمی شود مگر با بازبینی و بازآفرینی اندیشه که نقد مفاهیم مرکز ثقل آن قرار دارد. همه ی آن ها روشنفکران سکولار غیر دینی که در حوزه روشنگری به منظور دسترسی به حقیقت تعهد اخلاقی دارند و تعهد اخلاقی جزء غیر مٌنفک از روشنفکری روشنگری شان است، بر خلاف دینورزان بر این باورند که غایت حقیقت دست نیافتنی ست و فقط می توان در امتداد آن خیز برداشت و باز هم از نظر این دسته از روشنفکری هیچ عرصه ای از اندیشیده گی نقد ناپذیر نیست به همین دلیل( همان طور که در همین سطور اشاره شد) روشنفکر سکولار و روشنگر با دستیابی به اندیشه و طرح آن در انظار عمومی، در واقع، نخست همین را معروض نقد می کند به همین دلیل روش اتهام زنی که شما اعلام نمودید با آن وصلتی ندارید سخنی نیک بوده، از "مچ گیری" نیز بپرهیز و نقد نظر را رهین راه خود ساز.
شما که در مسیر زندگی سیاسی و فکری به مناعت طبع و سخاوت اخلاقی-روحی رویکرد نشان می دهید و عزم را جزم کردید تا فضای بیان و ابراز نظر(تکثر نظر) را جانشین تهمت زنی رواج یافته در محافل ایرانی کنید، نخست خود باید از هر نوع "گیر" دادن ها بپرهیزی و الفت خود را به نقادی روشنفکرانه در جهت دسترسی به حقیقت و کمک به زایش اندیشه های نوین به ثبوت رسانی.

آن چه باید هواداران مدرنیزاسیون پهلوی اول و دوم بدانند

تا کنون در باره مدرنیزاسیون شاهان پهلوی بسیار سخن ها گفته شد اما برخی هوادران آنها همچنان مدرنیزاسیون نظام پیشین را نقدناپذیر می خواهند که این خود می تواند صدقی بر تبرئه و بی عیب و نقص جلوه دادن آن سیاست آمرانه حکومت پهلوی و لابد "قدر نشناسی" مردم به این امر باشد که به جهت خفقان فقان آوردند. به طور کلی هر حکومت نقدناپذیر حکومتی آمرانه است و کوشش برای پیشبرد هر پروژه ای به همین منوال رفتار و عمل می شود. شکست مدرنیزاسیون پهلوی ها نیز صرفأ به همین دلیل بوده است یعنی شهروندان در امر و پروژه مدرنیزاسیون هیچ نقش و مشارکتی نداشتند. موضوع را بیشتر کنکاش می کنیم.
مدرنیزاسیون از مدرن ریشه می گیرد، مدرن یعنی نو و مدرن بودن یعنی نو بودن به لحاظ فکر و اندیشه که در نقطه مقابل سنتی بودن قرار می گیرد. فلسفه عقلی و دین نگرش مدرنیت و نظام سنت هاست، فلسفه مدرنیت، عقل را محور تشخیص و مأخذ توان برای آگاهی و معرفت در بُعد زمان و مکان می شناسد و سنت دین مأخذ خارج از عقل انسان را شرط معرفت از عالم هستی القاء می کند. آن چه در دوران روشنگری و آغاز پروژه مدرنیته در غرب روی داد و مبدل به مدرنیزاسیون همه جانبه شد، به لفظ کانتی، بیرون آمدن انسان از نابالغی خود بود یعنی، عقل و عقل نقاد راهنمای عمل انسان گشت و حاکمیت دین بر شئونات زندگی به نقد و به زیر کشیده شد و انسان نو از اسباب سنت های دست و پا گیر رهیده شد.
فلسفه نقد، روشنگری و فلسفه روشنگری، روشنفکری است. روشنفکر کسی است که حال را به نقد می کشد تا فضا را برای به وجود آمدن شرایط جدید مهیا نماید. پس نقادی نخستین مشخصه روشنفکر است و در جامعه ای که روشنفکر نتواند همه چیز از صدر تا ذیل را به نقد کشد، آن جامعه دارای فضای بسته ای ست و طبعآ هر صورتی از روند پیشبرد پروژه در چنین فضایی می بایست به شکل آمرانه پیگیری شود. مدرنیزاسیون پهلوی اول و دوم نیز بدین منوال بوده است و اصولآ جایی برای مفاهیم و مقولاتی نظیر مشارکت شهروندان در حق انتخاب کردن و شدن، نقد و به چالش کشیدن قدرت سیاسی و حکومت و بطورکلی تکثر فکر و اندیشه که اینها شرط نخست پیشبرد پروژه مدرنیته در غرب بوده است، وجود نداشته است و به جای آن منتقدین مسالمت جو همچون اعضاء جبهه ملی که با اصل حکومت پادشاهی مخالفتی نداشتند به صرف نوشتن نامه انتقادی و خطر پاشیده گی کشور به دلیل سیاست های تک بُعدی حکومت، درست یک سال قبل از پیروزی انقلاب مورد تعقیب غیرقانونی قرار گرفته و بازداشت می شوند. چگونه ممکن است در چنین جامعه بسته و تک صدایی مدعی مدرنیت و گشوده شدن "دروازه تمدن" شد و بتوان بدون مشارکت همگانی آحاد جامعه مدرنیزاسیون را پیش برد؟
مدرنیزاسیون به میزان قابل توجه ای از پرورش یافتگی و بازسازی نیروی انسانی به جامعه ای باز و آزاد و چند صدایی نیازمند است تا فضای توسعه و پیشرفت حاصل آید مدرن شدن، پروژه مدرنیته و مدرنیزاسیون مفاهیمی نیستند که بتوان از طریق مدیریت تک صدایی در سیاست پیشبرده شوند بلکه این مفاهیم با بالغ شدن ذهن انسان و مسئولیت پذیری جامعه و دور شدن از صغر خویش آنگونه که کانت ترسیم کرده بود و عصر روشنگری بدان نائل آمد، مرتبط است. جامعه ای که در آن نه آزادی بیان است و نه مطبوعات آزاد و نه تحزب گرایی نمی توان انتظار پدیدار شدن فکر بکر و قبول مسئولیت از سوی شهروندان را داشت، در واقع جامعه ای که در آن فکر بکر نزاید از مسئولیت پذیری نیز بی بهره است. مطبوعات آزاد بعنوان رکن مهم دموکراسی نقش منتقدانه ای نسبت به همه آن چیزی که مربوط به موضوع انسان در جامعه است از جمله حوزه قدرت سیاسی و دستگاه حکومت دارد، چگونه ممکن است بتوان مطبوعات و احزاب حتی دربارساخته را تعطیل اعلام کرد و شخصیتی همچون علی امینی را هم تحمل نکرد اما از "دروازه تمدن" سخن به میان آورد؟
گشوده شدن دروازه تمدن و مدرنیزاسیون در غرب و تبلور آن در دوره روشنگری نه اینکه آمرانه نیست بلکه درست عکس آنچه که در فضای بسته دوران پهلوی ها وجود داشت به اندیشه آزاد و تکثرگرایی و بازسازی نیروی انسانی به جهت توسعه ارتباط ناگسستنی دارد، فقدان چنین مفاهیم و ارزشهای انسانی عامل اصلی شکست مدرنیزاسیون آمرانه پهلوی ها بوده که از نقش مشارکت عمومی شهروندان در عرصه سیاست و مدنیت رو تافتند و در نهایت مردم نیز بر آنها سرتافتند.
در شیوه ها و روشهای آمرانه حکومتی تنها حالت و وضعیت انقلابی در جامعه متصور و قابل پیشبینی است زیرا شهروندان در روشهای آمرانه هیچ نقشی در راستای شیوه زندگی خود ایفا نمی کنند در واقع سرخوردگی ناشی از بی هویت پنداشتن خود یعنی فقدان هویت فردیتی آنجا که حق انتخاب کردن و شدن به مثابه مشارکت در زندگی سیاسی از او سلب می شود، در نهایت سر به عصیان در شکل انقلاب می زند.
سرمایه اصلی هر حکومت اعتماد مردم به آن است، فروپاشی حکومت شاه سابق ایران از سوی سیل خروشان مردم در جریان انقلاب حاکی از بی اعتمادی مردم به حکومت بود، تصمیمات چهار کشور بزرگ غربی در جزیره معروف گواده لوپ و یا فراخواندن شاه ایران به رعایت حقوق بشر از سوی رئیس جمهور امریکا جیمی کارتر نمی توانست بدون تمایل میلیونی مردم و انقلابیگری اراده گرایانه انقلابیون منجر به سرنگونی حکومت شود و یا بعبارت دیگر حکومتی که رضایت همگانی مردم را با خود داشته باشد و ضمانت اجرایی مشارکت عموم مردم برسرنوشت سیاسی در جامعه نهادینه شده باشد، هیچ کشور بیگانه ای نمی تواند در آنجا انقلاب بپا کند و حکومت آنجا را ساقط سازد اما می توان با نقشه های جاسوسی از طریق کودتای نظامی دولت های ملی همچون دولت محمد مصدق و آلنده در شیلی را سرنگون کند. انقلاب نتیجه سرکوب ملت از سوی حکومت و سرخوردگی ای است که به شکل طغیان بروز می کند.
سرانجام بن بست مدرنیزاسیون آمرانه پهلوی ها انقلاب 57 بود انقلاب خشونت بار محصول جامعه باز و آزاد و اعتدال یافته نیست بلکه نتیجه خشونت و سرکوبی حاکمان به ملت خود است و صد البته هر دو نوع خشونت از خشونت خفته و درونی شده جامعه سرچشمه می گیرد اما نقش خشونت حکومتی قبیح تر است زیرا حکومت ها و شخصیت های تاریخی به همان انداز می توانند نقش مُصلحانه ایفا نمایند و در واقع وظیفه مهمتر و خطیرتری در قبال مردم و جامعه دارند مثلأ اگر نقش خمینی بسط استبداد به استبداد تمام عیار دینی بود نقش گاندی در هند گشودن دروازه هند به سمت دموکراسی بوده است، بی مورد نیست اگر توجه به سخنان قرنها پیش ابن مقفع کنیم که گفت: اگر حاکم و رهبر مُصلح نباشد حال رعیت خوش نباشد. و انقلاب بهمن 57 صرفنظر اینکه به کجا کشیده شد، بیان ناخوشی ملتی بود که از رژیم شاه به دلیل عدم حق انتخاب کردن و انتخاب شدن سرخورده شده بود و قادر نشد در زندگی سیاسی خود مشارکت جسته و مدیریت سیاسی کشور خود را برگزیند.

حوزه عمومی شهروندی و نقش دین در آن

حوزه عمومی در تاریخ بشر به شکل های گوناگون و متفاوت نمایان شد که نمونه یونانی اش برجسته ترین است. به این خاطر برجسته ترین که به لحاظ مشارکت عمومی شهروندان بر سرنوشت خود منحصر بفرد بوده تا جائیکه به الگوی نظامات مدرنیته در آمد. گرچه به لحاظ فردگرایی مدرنیته سرآمد یست بر شهروندی آتنی ها اما به هر تقدیر رعایت حقوق کسانی که در یونان شهروند به حساب می آمدند در مدرنیته بازتولید می شود.
حوزه عمومی در دوران کنونی از دو قلمرو مجزا از هم یعنی قلمرو جامعه مدنی و سیاست تشکیل یافته است، این جدایی صرفأ در نوع و سطح مسئولیت ها و وظایف متفاوت آنها مطرح اند، در حالیکه در مهمترین زمینه ی مربوط به روند تعالی و کمال انسان و نیز پیشرفت و ترقی جامعه هر دو نوع مسئولیت و وظایف در خدمت به این امر است.
در حوزه عمومی مدرن(جامعه مدنی و سیاست) بطور یقین دنیوی شدن مسائل و امورات انسان و موضوع جامعه از طریق کاهش نقش دین و تنزل اتوریته سنت ها محتمل شد. این کاهش و تنزل را می توان در ابعاد گوناگون حوزه ادبی، فلسفه و خصوصأ در عالم علم که اهتمام بشر بدان دستاوردهای بزرگ و شگرفی را برای جامعه به ارمغان آورد، به وضوع مشاهده نمود، در واقع دمیده شدن روح و نفس علم و فلسفه(معیار عقلی-دنیوی) در کالبد عرصه حوزه عمومی عامل اصلی در زدودن زنگواره های دین در این عرصه بوده است. مراوده ها، پیمان ها و مشارکت های اجتماعی و هر آنچه تعین کننده و تنظیم کننده مناسبات اجتماعی شهروندان بوده و هست از طریق معیارهای دنیوی به امورات و دستاوردهای علمی حقوق بشر احراز می شود و ساختار حقوقی مدرن به جای احکام و شرع دین در این مناسبات ذی نفوذ اند.
در ساختارهای حقوقی جوامع نظامات مدرنیته، احکام و شرع دین در قوانین جاری و مناسبات اجتماعی نقشی ندارند و اداره و مدیریت جامعه تمام و کمال بواسطه دستاوردهای علم حقوق و سیاست سازماندهی می شود و حوزه عموی که مرکب از قلمرو جامعه مدنی و قدرت سیاسی است از نفوذ امیال و مقاصد اخروی مع الفارق است. نهادینه شدن احکام حقوق بشر و شهروندی و رعایت آن از سوی قدرت سیاسی و گسترش آزادی ها و نقش مهم علم در زندگی انسان، امکان وجود ظرفیت برای هرچه بیشتر "دموکراتیک کردن دموکراسی" مهیا شده و از سوی دیگر و همزمان به نقش دین درحوزه عمومی کاسته و حلقه محاط آن در این حوزه تنگ تر می شود زیرا حوزه عمومی قلمرو وسیع حقوق شهروندی است، این حقوق هنگامی تثبیت می شود که معیارها و ارزشها مبتنی بر مسائل دنیوی باشند. بنابراین الگوی نظام مدرنیته نشان می دهد: شرط نخست و مهم رعایت حقوق بشر و شهروندی با کاسته شدن "معیارها و ارزشهای" دین و کاهش نفوذ آن بر نهادها و ساختارها در حوزه عمومی میسر می شود و هر کجا نفوذ دین برحوزه عمومی محوریت داشته باشد این حقوق کمرنگ و اصلأ نمی تواند وجود داشته باشد. تسلط کامل دین بر جامعه قرون وسطاء و تاریخ هزاران ساله جامعه ایران و این سی سال آخر خود گویای روشنی بر این ادعاست. بطورکلی دوران محوریت دین بر جامعه همزمان دوران جهالت است، تنها با پیدایش علم و زدوده شدن خرافات و میل به پیشرفت و ترقی و رجوع انسان به عقل جهت اتخاذ شیوه زندگی خود، مشاهده می شود که، آن دوران جهالت و دین محوری جامعه به پایان خود نزدیک شده است( بقول کانت بالغ شدن انسان به صغارت او پایان بخشید) و در یک جمله، در اروپا و بطورکلی در غرب ثابت شده که هرکجا علم بتواند در رشته های گوناگون زندگی اجتماعی و حوزه عمومی نفوذ یابد به همان نسبت درصد خرافات پایین تر و از معیارهای دین بر الگوهای جامعه کاسته می شود، همین امر را می توان در جامعه امروز ایران و جنبش سبز و قرائت جدید دینورزان ایرانی از دین(اسلام) یعنی اصلاح دین و تلاش برای انطباق آن با اندیشه جامعه بوضوع مشاهده نمود.
برخی از ویژه گی های حوزه عمومی در دوران کنونی:
1-شکل جدید حوزه عمومی در نظام مدرنیته :اقتدار حکومت و دولت از طریق گفتمان انتقادی و آگاهانه از سوی شهروندان تحت نظارت قرار می گیرد(جامعه مدنی کنترل کننده قدرت سیاسی)
2-حوزه عمومی، مکانی برای فعالیت های مختلف شهروندان محسوب می شود
3-ظهور دولت مدرن و جدایی آن از جامعه مدنی و همزمان متأثر بودن این دو نهاد از یکدیگر
4-حوزه عمومی سیاسی در خدمت بازتولید جامعه مدنی و نقش معین دین بر جامعه مدنی
5-حوزه عمومی مرکب از دو قلمرو سیاسی و مدنی که هر دو قلمرو با تفکیک و تمایز مسئولیت در پیشرفت و ترقی جامعه و سعادت شهروندان به موازات هم نقش آفرینی می کنند.

ایران که کشوری در حال گذار به جامعه ای با معیارهای قوانین حقوق شهروندی است قطعآ به سمت و سویی هدایت خواهد شد که به ملزومات دین در حوزه عمومی اعم از حوزه مدنی و سیاست در هماهنگی با مراوده ها و نهادها و بطورکلی در سازمان اجتماعی جامعه پایان می دهد، زیرا الزام دینی بر سازمان اجتماعی جامعه در تضاد آشتی ناپذیر با حقوق شهروندی و ساختارهای آن است. حقوق شهروندی مربوط به جامعه ای است که شهروندان در آن از قید و بند دین و نفوذ آن بر ساختارهای جامعه فارغ و روش و شیوه زندگی خود را با معیار عقل و اختیار آزاد به محک آزمایش می گذارند این معنایش بی دینی شهروندان نیست بلکه پایان نفوذ دین بر مناسبات اجتماعی و ضوابط جدید میان انسانه در جامعه است.
حد نفوذ ارزشهای دین برذهنیت جامعه را می توان در پی گزاره های تحولات اجتماعی و پیدایش طبقات جدید دارای منافع و مطالبات مدرن دریافت. پیگیری این منافع و مطالبات در نهایت به ساختمند شدن آرایش سیاسی دولت-ملت که قطعأ شهروندان آزاد و دارای حق اختیار که بواسطه معیارها ی عقلی اولین و مهمترین تأثیر را بر این روند خواهند گذاشت، می انجامد. اینچنین ارزشهایی را سکولاریسم می گویند که هیچ جامعه ای با محوریت دین بر شئونات زندگی بدان دست نمی یابد، این بی دینی نیست بلکه پایان نفوذ آن بر عرصه ایست که قدرت متمرکز سیاسی-استبدادی از آن منشأ و مشروعیت می گیرد. اگر نظام سیاسی هر جامعه به ارزشهای اجتماعی و رفتاری آن مربوط است، پس لزوم نظام سیاسی دولت-ملت به ارزشهایی منوط است که معیارهای آن دنیوی باشد و نه احکام غیر قابل تغییر.( ارزشها و معیارهای عقلی-دنیوی در شمول تغییراند)
مطالبات مدرن جنبش سبز که در نتیجه تحولات اجتماعی و زایش طبقه متوسط نسبتأ نیرومند در جامعه به صورت جدی مطرح گشت، پروسه ساختار حوزه عمومی را مشمول تغییر و تحول قرار داد و دین سالاری که امتیاز مهمی قلمداد می شد و نیز عملأ بدین گونه بوده وافراد جامعه موظف می شدند تا برای گذران زندگی به این امتیاز تمکین کنند، بتدریج سنت دیرینه ی ارزشی خود را به معیارهای زندگی دنیوی بر مبانی عقل، این تنها راهگشای جامعه از بن بست کهنه سنت های دینی، تفویض می کند. در واقع همین روند عقلانی معیارها و نگرش و برداشتهای خردگرایانه از واقعیت ها و درگیر و مواجه شدن با روزمرگی زندگی مملو و مشحون از عادات کهنه و کردار و رفتارهای دست و پا گیر سنتی، ساختار حوزه عمومی-شهروندی را به سمت گرایش تحول در نظام سیاسی سوق می دهد و فضا برای مهار و کنترل قدرت سیاسی از سوی قدرت جامعه مدنی و نهادینه شدن چنین فضایی مهیا می شود. هنگامی که قدرت عقیده عمومی در زمینه ای تقویت شود نیروی تعقل و بازاندیشی ظاهر می گردد و اندیشه هایی شکل می گیرند که برای کل جامعه معتبرند و توافق عمومی به آن به نظام سیاسی مقتدر منجر می شود، در حقیقت عقاید پیشین در فرایند نقادی بتدریج عمومیت و پذیرش کامل خود را دست می دهند و دیگر ملاکی برای هنجارها نیستند.
از مشخصات و ویژگی دوران کنونی اینست که، حکومت و شهروندان در جامعه اطلاعاتی واحدی بسر می برند و به پشتوانه جوامعه فراصنعتی شده اطلاعات در زمینه های مختلف از انحصار حکومت ها و قدرت ویژه خارج شده است. این مزیت استثنایی برای جامعه شهروندی، به پرسشگری و بالندگی آموزش در راستای بازسازی نیروی انسانی شتاب بخشیده است. به برکت همین امر و تولد رسانه های مجازی جنبش سبز ایران در این مدت به منزلتی رسیده که بدون شک افسارگسیختگی حکومت را مهار خواهد نمود. به تناسب همین وضعیت یعنی مزیت استثنایی(جامعه اطلاعاتی و آگاهی های شهروندی که قطعأ به فرایند بازسازی نیروی انسانی فرا خواهد رویید) می توان گفت: آن سبوی ارزشهای سنتی-دینی در حال بشکستن و آن پیمانه هم در حال ریختن است.
ما بین تحول در ساختار حوزه عمومی و تحولات اجتماعی و همچنین پیدایش طبقات متوسط شهری و بطورکلی روند طبقاتی شدن جامعه تناسب منطقی برقرار است و منجر به ارزشهای جدید شیوه زندگی کردن که با اختیار ذاتی انسان پیوند دارد، خواهد شد. ارزشهایی مبتنی بر حق اختیار (ذاتی) انسان به روشهای زندگی که متکی بر معیارهای عقلی-دنیوی باشد هیچ سنخیتی با ارزشهای دینی-اخروی ندارد. تلاش دینورزان و مُصلحان دین برای دنیوی کردن ارزشهای دینی خود گویای روندی است که با شتاب اندیشه جامعه را بسوی سکولار شدن در حال پیش بردن است. بدون مصلحت اندیشی بگویم ارزشهای دینی در ایران روبروی رقیبی که معیارهایش از عقل و اندیشه سکولار است قرار گرفت . در هیچ کجا دین بدون رقیب خم به ابرو نیاورد چه رسد به اینکه بخواهد وجه سکولاریسم سیاسی را رهین رأفت خود سازد
جنب و جوش و تلاش مُصلحان دین برای انطباق احکام و اصول دین با ارزشهای دنیوی و مقبول گشتن وجهی از اندیشه سکولار ( همچون سکولاریسم سیاسی) در نزد آنها هم نشان از رویش فکر بکر و استقلال اندیشه ها ی عقلی در جامعه ایران دارد و هم خط بُطلانی است بر روند طولانی مدت اعتقاد به ابزاری کردن دین بر سیاست و یا تسلط دین بر حوزه سیاست. من عمدأ ابزار دین بر سیاست و نه دین بر حکومت را بکار می برم، زیرا، درست است که سیاست از اندیشه بر می خیزد و از آن تغذیه می کند اما این دو در دو حوزه متفاوت می گنجند و به همین ترتیب دین با سیاست در عصر روشنگری پیش رفت یعنی استقلال اندیشه و اندشیدن روشنفکر در جستجوی حقیقت، همزمان استقلال دین را از سیاست بوجود آورد. در روزهای یکشنبه در کلیساهای غرب صرفأ دعا و نیایش بعمل می آید و مخالفت با سقط جنین از سوی کلیسا آنجا که به نمایندگان کلیسا در پارلمان مربوط می شود اگرچه جنبه دینی و سیاسی اش پیداست اما از تسلط دین بر ساختارهای جامعه مدنی و سیاسی نشانی نیست و این در حالی است که دعا و نیایش از سوی مردم در این اماکن بر سر جایش باقی است.
تشریک مساعی برخی دینورزان ایرانی در زمینه ارائه تفسیر جدید از اسلام به منظور تأثیر و نفوذ آن بر ساختار حکومت و دولت(همانند "معیارها و ارزشهای اسلامی") سرابی است که با واقعیت مطالبات مدرن جامعه در پیوند با آرایش سیاسی در حال ظهور دولت-ملت همخوانی ندارد و با عنصر نیرومند دموکراسی که هیچ وصلتی با ارزشهای دین ندارد در تضاد است. معضل جامعه مدنی کنونی و مشارکت شهروندان بر امورات خود، بر سر چگونگی تفسیر اسلام و نفوذ آن بر ساختار حکومت نیست بلکه دستیابی به حقوق شهروندی-دنیوی و ملاک عقل بر شیوه زندگی خود است و به همین دلیل ما شاهد نشانه های قوی دال بر ریزش ارزشهای دین بر حوزه عمومی و تنزل (رو به پایان) نفوذ آن بر مناسبات میان دولت و ملت هستیم، اگر به این اصل باور داشته باشیم که مابین رعایت حقوق شهروندی در یک جامعه و ساختار آرایش سیاسی دولت-ملت پیوند جدایی ناپذیر وجود دارد، که از حیث ارزشها و قواعد دین در مناسبات با یکدیگر جهت حل و فصل امورات دنیوی، مبرا هستند.
مناسبات اجتماعی ما نه نیازمند به نفی دین در جامعه است و نه نفوذ ارزشهای آن بر ساختار حقوقی بلکه محتاج به قواعد و ارزشهایی است که امکان تحول و پیشرفت را در زمینه های گوناگون میسر سازد. بقول نویسنده کتاب "تجدد ناتمام روشنفکران ایران" آقای غلام رضا گودرزی، " جامعه مدنی حوزه ای عمومی میان دولت و شهروند(واحد خانواده) است که برای اعمال و کردار این دو قطب(دولت و شهروند) در قبال هم قاعده تعیین می کند". یعنی قوائد در ساختار حقوقی از تناسب کردار و رفتار مابین دولت و ملت ساخته می شود و این ارزشهای دنیوی است که منجر به تشکیل نهاد ها و ساختارهای ضابطه مند و پاسخگو در جامعه می شود.
در آرایش سیاسی دولت-ملت مختص جوامع دارای نظامات مدرنیته و دمکرات، دولت تنها به لحاظ نوع مسئولیت و کارکردش از حوزه عمومی جامعه مدنی مجزا می شود اما این امیال های حوز عمومی است که بر دولت تأثیر می نهد، در حالیکه در ساختار نظام ارزشی دینی-استبدادی این نظام سیاسی است که برای حوزه عمومی تا حد بی اختیار شدن این حوزه که به تبع نبوغ و ابتکاری هم در میان نخواهد بود، تصمیم گیری می کند، قدمت دیرینه چنین نظامات واپسگرا خود حکایت از باورهای کج و معوج مردمان جامعه است که ارزشهای دین بر سیاست را هموار می سازد. نظام سیاسی آلوده به ارزشهای دین و یا ارزشهای دینی نظام سیاسی ایران مانع اصلی استقلال حوزه مدنی( جریان های اجتماعی، جنبش ها، فعالیت های متنوع گروه های هنری و فکری، نهادهای صنفی و غیره....) بوده و اختیار مسئولیت این حوزه در اقتدار مسئولیت نظام سیاسی مسخ می شده است و جایی برای عرض اندام و فعالیت های مدنی شهروندان باقی نمی ماند به واقع امر، جامعه مدنی با سلب مسئولیت از خود که این نیز ریشه در باورهای دینی قدرتمند کردن خدایگان روی زمین جهت خوشبختی و رستگاری مردم خود، داشته است، نمی توانسته موجبات تمایز مسئولیت بین ساختار قدرت و ملت را فراهم آورد و طبیعی بود که نظام سیاسی ایران طی قرون متمادی بی کفایت و حکومت با اقتدار مستبدانه بر توده مردم غلبه داشته و سلاطین، شاهان و رهبر فقیه بر مردم فخر بفروشند. (ملتی که خود راصغیر بپندارد شاهان کبیر، رهبر فقیه می آفریند)
اینکه چرا خلق و خوی و عادات ایرانیان به دلبستگی ارزشهای دینی در اعصار توانست حوزه عمومی را بر حسب ملاک تدبیر از اوست (خدا و نایب او بر زمین) بی مایه کند و قدرت بی حد و حصر را برای خدای ایران زمین ارمغان آورد، ریشه اش، از جنس نگرش دینی ایرانیان به هستی و نحوه پیشبرد امورات او ناشی می شود که لزوم یک تحقیق عمیق تاریخی و استغراق در مستندات آن و بررسی تأملی در آن دارای اهمیت بسزایی است. اما تحقیقات و اکتشاف تاریخی تا کنون بعمل آمده و پژوهشها در این خصوص، هیچ نشانی دال بر عنصر عقلی مستقل از دین و فکربکر(اندیشه مستقل) در راستای راه و روش زندگی در پهنه ی ایران زمین در طول تاریخ، مشاهده نشده است. یونانیان برخلاف ما که معیارها و موازین دینی را ارزشهای زندگی می پنداشتیم و قدرت آفرینش خدایگان قدر قدرت بر خطه ایران از این منشأ ناشی می شد، معیار عقلی-دنیوی را آفرینش ارزشهای زندگی می پنداشتند و بر این روال قاعدتآ نه خلق خدایگان قدرتمند بلکه جامعه ای با قدرت ساختار شهروندی داشتند که حکمروانی فرمانروای شان از حقوق شهروندی یعنی مشارکت عمومی معنا و منزلت داشت، در حالیکه در ایران حکومت های مقتدری که شاهان در رأس آن حق فرمانروایی مطلق را در اختیار داشتند، مردمانش خادمانی بیش به قدرت به حساب نمی آمدند. تمام دوران تاریخ ایرانیان که خاصه با دو فرهنگ زردتشتی و اسلامی معرفی می شود، سازمان اجتماعی و نظام سیاسی اش بدین منوال نهادینه شده بود. ساختار حوزه عمومی در همه ی این دوران در انقیاد و قدرت بی شائبه شاهان و سلاطین و رهبر مفهوم داشت و در واقع حکومت ها در ایران علاوه بر مسئولیت سیاسی مسئولیت حوزه عمومی مدنی را نیز یکجا به طوق گردن خود داشتند و از اینرو و به دلیل تهی بودن حوزه عمومی از بار مسئولیت، شاه بعنوان "سایه خدا" بر زمین بساط مشروعیت حکومت مستبدانه خود را پهن می نمود.

تجربه مسیحیت:
دوره اولیه مسیحیت به همراه زوال موقت ارزشهای باستانی تساهل دینی و احترام به یادگیری و اندیشه بود. در همین دوره بود که مسیحیت با خود توحش آورد و به سنت آزادی اندیشه دوران باستان موقتأ پایان بخشید. گرچه تأکید مسیحیت بر رستگاری فرد بود اما همانند فردگرایی رواقیون و اپیکوریان این فردگرایی در نزد مسیحیان اولیه ضد سیاسی بود تا لیبرال، تنها در دوره پس از مسیحیت اولیه، فردگرایی مسیحیت به حق اختیار فرد بر روشهای زندگی خود گردن می نهد و بر آن مهر تأیید می نهد. این گردن نهادن مربوط و محصول عوامل دیگری نظیر تحولات اجتماعی، آغاز پیدایی علم و نفوذ آن بر پیکره زندگی اجتماعی شهروندی و نیز همزمان زایش معیارهای عقلی و اندیشه های نوین عصر روشنگری، می شود. سهم مسیحیت در ایده لیبرال-آزادی را باید در رقابت با اندیشه های آزاد و مستقل رو به رُشد جامعه مورد تحلیل قرار داد، تحلیل انتزاعی تساهل مسیحی این همانی ای است که امروز دینورزان ایرانی با اسلام انجام می دهند یعنی بدون اعتنا به سکولاریسم رو به تکوین اندیشه در جامعه ایران که منجر به روند ارتداد دین به تساهل دینی شده است، قرائت نو از اسلام را نتیجه نظریه پردازی های تعدادی دینورز القا می کنند و متأثر شدن نگرش اسلامی ازتحولات اجتماعی و بروز اندیشه های مستقل رو به رُشد را منکر می شوند و یا اگر هم منکر نشوند، کتمان می کنند، یکی از این منکران آقای سروش است که می گوید: فعلأ با اندیشه سکولار کاری نداریم(نقل به معنی).
تساهل دینی در دوره دوم مسیحیت از بتن چنین رقابتی از ارزشهای نوین فکری و دین به وجود آمد یعنی بدون پیدایش فکر بکر بعنوان رقیب هیچ نیازی به لزوم اعتدال دین نمی رفت نمونه چنین بی نیازی، در تاریخ دو فرهنگ متفاوت و غالب دینی در ایران ملحوظ است.
اینکه اروپای مسیحی-قرون وسطایی بتدریج به جامعه مسیحی-مدرن گام برداشت نمی تواند به صرف موضوع اختیار و اجبار در ادیان و در مسیحیت قائل به حق اختیار برای انسان آنگونه که امیل دورکیم آن را نتیجه ی زایش بورژوازی می داند، بوده باشد و یا صرفأ این وجه مثبت مسیحیت عامل اصلی فرایند مدرنیته تبیین گردد. زیرا همین احراز اختیار انسان مقبول مسیحیت در قرون وسطاء ی تفتیش عقاید دارای کوچکترین وجاهت ارزشی- انسانی نبود و حاکمیت و تسلط کلیسا بر موضوع اختیار انسان، در عمل بر چنین حقی خط بُطلان می کشد که بسیاری از روحانیون مسیحی مُصلح در آتش دوزخ نتیجه ی چنین تسلطی می سوزند، لذا قوت یابی حق اختیار به رهین نعمت رستگاری انسان به عوامل مهم دیگری نظیر تحولات ساختاری اجتماع که زایش بورژوازی و از پی آن و همزمان تولد علم در جامعه و تأثیر آن بر زندگی دنیوی، مربوط می شود. این نوع فرایندهای مفهومی- اجتماعی که بدون وجود و حضور معیارهای عقلی سرانجامی نمی داشت، عواملی بودند تاحق اختیار داشتن انسان بر سرنوشت خود را در مسیحیت برجسته نماید در حقیقت تلنگری بود بر مسیحیت تا اختیار در ذات انسان را حق بشمارد. در تاریخ بشر هیچگاه دین منجر به تحول جامعه نشد بلکه درست بالعکس تحول جامعه دین را نیز متحول ساخت.
بررسی جامعه ایران در اعصار، حاکمیت بلا مُنازع موازین دینی بر مناسبات اجتماعی و رسوخ آن بر ذهنیت جامعه و انسان ایرانی را به شفافی نشان می دهد. همینکه از معیارهای عقلی و خصوصأ اندیشه مستقل نمی توان در تاریخ ایران سراغ داشت به خوبی گویا و آیینه تمام نمای سیمای ماست. رخدادهای جنبش های اجتماعی در ایران در طول تاریخ از حد ارزشهای دینی فراتر نرفتند و سرداران نامی مُصلح ایرانی در بهترین حالت کیش و آیین جدید خود را مطابق با ارزشهای دینی جامعه معرفی می کردند، نمونه زنده آن در دوران ما همین اقتباس از سکولاریسم سیاسی ای است که قرار است با وجه موازین دین درآمیزد و از کلیت اندیشه سکولار انتزاع یابد. با صرف نظر از پرداخت به این امر منفی( در گذشته طی مقالاتی بیهودگی این تلاشها را بیان داشتم و در مقالاتی دیگر بدان خواهم پرداخت) رایج شده در میان دینورزان ایرانی، آن روی دیگر سکه ی این تلاشها حاکی از زایش و رویش جوانه های اندیشه مستقل در جامعه است که با تحول ساختاری اجتماع و ظهور طبقه متوسط نسبتأ مدرن و شهرنشینی هفتاد درصدی امکان تحول گسترده در حوزه عمومی(حوزه جامعه مدنی و حوزه سیاست) را فراهم نمود. بطورکلی بر زبان جاری شدن سکولاریسم سیاسی در میان دینورزان خود گواهی است بر نُضج سکولاریسم اندیشه بر مبانی همان تحول در حوزه عمومی و ساختار شهرنشینی. بنابراین برای نخستین بار دین در ایران بطور جدی با تحولات گسترده ساختاری جامعه مواجه است، از اینرو ضمن باور به ناکامی "ارزشها و معیارهای اسلامی" و یا تلاش برای برپایی "دموکراسی دینی"با توسل به عاریه گرفتن سکولاریسم سیاسی، قرائت نو و منطبق با روند تحولات اجتماعی-فکری از اسلام را مثبت تلقی می کنم و بدون شک تداوم و استمرار تقویت تحول ساختاری اجتماع و تغییر و دگرگونی حوز عمومی که اصل مشارکت همگانی بر سرنوشت خود عنصر مهم آن است، موازین دینی لزومأ دستخوش تغیر می شود که هم اکنون ما شاهد چنین روندی هستیم.
تغییر و تحول ساختار اجتماعی و شکلگیری حوزه مدنی با عنصر مدرن نظام یافتگی، رویش و گشایش اندیشه های نوین در ایران، دینورزان ما را از ارتداد دینی در جامعه به مطالبه تساهل دین کشانده است، گرچه این امر نیکی است اما قرائت نو از اسلام نمی تواند حجتی از نفوذ آن بر نظام سیاسی باشد و یا بر آن سایه افکند، اصولأ نظام سیاسی وظیفه صیانت حقوق طبیعی و اجتماعی افراد را در جامعه بدون نفوذ قدرت ماوراء طبیعه و احکام وحی بر عهده دارد و ارتقاء زندگی فضیلت مدار از عهده ساختارهای سیاسی خارج است.

رویش اندیشه سکولار و مطالبات مدرن:
ساختار اجتماعی جامعه ایران در مقایسه با دوره مشروطه که تقریبأ بالای هفتاد در صد را لایه های روستا نشین تشکیل می داد بطور گسترده(هفتاد در صد) شهری شده است، طبقه متوسط ایران آگاهی های بیشتری نسبت به نقش و هویت تاریخی خود کسب می کند و به این آگاهی در فرایند کسب تجربه افزوده می شود وبه موازات آن مطالبات مدرن و احترام به حقوق شهروندی، لزومأ در نظام سیاسی ایران مؤثر می افتد. همه اینها نمی تواند بدون حضور اندیشه های نوین و فکربکر در راستای ارزش و موازین این جهانی متحقق گردد، به تبع از این وضعیت رویشی در جامعه، ما شاهد تولد روشنفکری به دور از هرگونه تأثیر پذیری از موازین احکام دین و ایده های ایدئولوژیک شده هستیم که طبعأ به دنبال به حصار کشیدن حقیقت نیست. بحث های گسترده در زمینه و موضوع سکولاریسم در محافل گسترده روشنفکری را باید در همین راستا نگریست.
گفتمان جدید غالب بر محافل روشنفکری ایران پشت کردن به مباحث ایدئولوژیکی و شناخت بیشتر از فلسفه غرب و نیز تجدد خواهی خالص و مبرا از نفوذ احکام اثباتی است که بر شالوده رویکرد به فلسفه معیارهای عقلی استوار است و این آغازی بر محور حقیقت جویی و فهم مسائل است، از این منظر فهمیدن را غایتی نیست تا در ایستگاهی توقف دائم کند و آنجا را به خانه دائمی حقیقت کشف شده در آورد. فلسفه ی اندیشیدن از پی شدن است و این شدن تا بی نهایت ادامه دارد، فلسفی اندیشیدن روشنفکر مرتبط به محور همین بی نهایت است و این یعنی دوری جستن از ایدئولوژیک جزم گرایانه و آرمانگرایی.
سکولاریسم اندیشه در شرُف تکوین در جامعه ایرانیان از مبانی ایده های ایدئولوژیک شده و حکومت های توتالیتر فاصله داشته و مطابق با تحولات اجتماعی و تنوع وتکثر طبقات با مطالبات معین مدرن که با شهرنشینی تناسب یافته، بر گرد آرایش سیاسی دولت-ملت خواهد نشست. از اینرو هدایت و کشاندن بحث ها حول سکولاریسم در ایران به سطح ایده های مطلق گرا و همطراز نشان دادن آن با استبداد دینی، از اضطراب دینورزان به اضطرار جوانه های رو به رُشد سکولاریسم اندیشه و مناسبات اجتماعی در حال تحول و پیوند انسان ایرانی با ارزشهای دنیوی و سبک زندگی بدین منوال ناشی می شود.
قضاوت مجعول و بطریقی آگاهانه از سکولاریسم اندیشه و به حساب نیاوردن آن به دلیل ضدیت با آن و روشنفکر سکولار که در پیوند با عنصر فکری-دنیوی، و ساختار اجتماعی شهری قرار دارد،حاکی از همین اضطراب است که برخی دینورزان، این مفاهیم در کاربست و کارایی سکولاریسم را در ستیز با دین معرفی می کنند تا روحیه خودباخته خود بر اثر زایش و رویش فکربکر و گسترش آن به ساحت فرهنگ عمومی را پنهان دارند.
واقعیت اینست که ذهنیت جامعه و انسان ایرانی به منظور عهده دار شدن مسئولیت سرنوشت خود، در چرخش است. مسئولیت پذیری تدریجی شهروندان در قلمرو جامعه مدنی از دگرگونی در ساختار حوزه عمومی حکایت می کند، در این حوزه ارزشهایی همچون اخلاق، تقوا و دیانت، عادات و سنن، و فرهنگ مورد تهدید قرار نمی گیرند بلکه بربستر اندیشه های عقلی و دنیوی در جهت زندگی این جهانی همه ی این ارزشها به منظور پیوند و جوش خوردن با فرایند این جهانی شدن مورد بازخوانی قرار می گیرند و آنچه زائد و مُخل به ارزشهای زندگی ست از مناسبات مان زدوده و نقاط قوت آن میراثی می شوند که نسل های ایرانی بر دوش خواهند کشید و با شرایط زمان سازگار و با آن زندگی خواهند کرد. من یقین دارم که جنبش سبز با چنین رسالتی آینده زندگی خود را رقم خواهد زد، بنابراین هر نوع نظریه پردازی های خاص غیر واقعی منجمله " معیارهای اسلامی" بر حوزه عمومی، حوزه عمومی ای که آینده توانمندی نظام سیاسی در
خدمت شهروندان بر اساس آن رقم خواهد خورد، مردود است.
اصلی ترین وجه مشخصه روشنفکری سکولار ایران در دوران اخیر تلاش برای دوری گزینی از دگماتیسم و جزم گرایی و دوری جستن از حوزه قدرت جهت بیان حقیقت برای روشنگری در جامعه است، این دوری جستن و دوری گزینی موجب تمایزات و استقلال حوزه روشنفکری شده و توانمندی اش را از طریق داده های مکرر در فرایند اندیشیدن ارتقاء داده و بدین وسیله به اندیشه جامعه با هدف انطباق نظام سیاسی با آن، صیقل می بخشد.
انتخاب کردن و انتخاب شدن در جامعه محصول خردگرایی نظام فردگرایانه است. یعنی مفاهیم و حقوقی هستند که بر مبانی فرایند تکوین اندیشه بر لزومات جامعه و مناسبات اجتماعی ظهور می کنند و این نمی تواند برنظام سیاسی مؤثر نیافتد. اینکه دینورزانی همچون سروش "سوفسطایی" از سکولاریسم سیاسی در حوزه قدرت سیاسی سخن به میان می آورد خود نتیجه تکوین اندیشه در جامعه ایرانیان است که از زائده های احکام اثباتی و غیر قابل ابطال دین رها می شود. "کارل پوپر از مفهومی در معرفت انسان سخن می گوید که بر خلاف دستگاه های فلسفی افلاتون، ارسطو، هگل بر هیچ بنیانی جز نقد و ابطال نظریه ها یا حدس استوار نیست". بنابراین وقتی که اصل غیر قابل تغییر اعلام شود( همه ی اصل ها قابل تغییراند جز اصل خود تغییر)، ابطال پذیری صورت نمی گیرد در حالیکه زندگی تجربی جامعه بشر روند ابطال مفاهیم و اصول را نشان می دهد و به همین واسطه روند تاریخ حرکت استعلایی داشته و دارد، طی شدن عصر توحش انسان به تمدن مدرن معنای این ابطال بزرگ است که عظمت تاریخی آفرید.

سطور پایانی: جامعه ایران به یک جامعه اطلاعاتی واحد برای شهروندان،حوزه های قدرت اجتماعی و سیاسی تبدیل می شود، در واقع گردش آزادانه اطلاعات به کمک دستاوردها و پیشرفت های تکنولوژی فراصنعتی که می تواند در خدمت بازسازی نیروی انسانی قرار گیرد تا بقول آنتونی گیدنز جامعه کارشناسانه را موجب گردد و نیز تحولات بزرگ در ساختار اجتماع و ظهور طبقه متوسط در پیوند با عنصر مدرن و تحول فکری روبه نُضج که معیارهای عقلی-دنیوی را پس از یک دوره طولانی مدت از تسلط ارزشهای دین می آزماید، به سمت افقی به حرکت درآمده که الزامأ به مشارکت شهروندان برسرنوشت خود در گستره حوزه عمومی منتهی شده و به بی کفایتی نظام سیاسی که " معیارها و ارزشهای" دینی بر آن نقش برجسته ای داشتند پایان خواهد بخشید و قطعأ منجر به استقلال حوزه جامعه مدنی و سیاسی از یکدیگر شده و ساختار حوزه عمومی مشارکت از نفوذ و موازین دینی بر سرنوشت را منتفی خواهد کرد

دو عاملی که می تواند نظام اسلامی را به تمکین وادارد

به دور از استثنائات، هر نظام سیاسی بر حسب موقعیت اجتماعی و نوع تفکر انسان به موضوعات مربوط به خود و عمل او در این راستا در قالب هنجارهای جامعه، سطح توقعات مردم و نوع نگرش آن ها به زندگی و هستی مشروعیت می یابد و هر گاه این توقعات و نگرش ارتقاء و تحول یابد و خود را در اصل زندگی این جهانی که طبعأ انُس و الفت با معیارهای عقلی است بیابد، به همان ترتیب نظام سیاسی متناسب با آن شکل می گیرد.
نظامات اجتماعی و سیاسی در طول تاریخ در ایران هیچگاه به مفهومی تحول نیافتند تا لزوم وضعیت بهتر زندگی عقلانی مهیا گردد. دو بنیاد تولید قدرت یعنی حکومت در شکل و مضمون استبدادی و مردم در شکل توده انتظام نیافته در جامعه، همواره در تخاصم با یکدیگر بوده و ناخرسندی مردم از ظلم و ستمی که از سوی حاکمان مستبد بر آنها روا داشته می شد، در تحلیل نهایی اسباب قهر راه حل مسئله بود و به جز این تدبیری دیگر اندیشیده نمی شد و به همین سبب زندگی یکنواخت با احتمال یک جابجایی در رأس هرم قدرت به تحکیم خود تداوم می بخشید. یعنی انتظام نداشتن، نیاندیشیدن، و بی تدبیری سه فاکتور مهم زندگی یکنواخت اجتماعی است که قرنهای متمادی در ایران بدینگونه پیش رفته است.
دو عاملی که می تواند بر این بن بست طولانی مدت و خصوصأ خشونت نهادینه شده کارگر افتد و بر آن خط بطلان کشد و هم اکنون نشانه های آنرا شاهدیم، یکی عنصر مدنی و دموکراسی نسبتأ قدرتمند و دیگری رسمیت یافتن بلوک سیاسی متفاوت در رأس هرم قدرت است. این هر دو عامل مهم و فاکتور اساسی، مستبدترین حکومت ها را در نهایت به تمکین وا می دارد. فرایند دموکراسی در جوامع با نظامات مدرنیته کنونی از ممکنات فراهم شده ی این دو عامل بوده است.
بدون تحقق سهم خواهی قدرت و تثبیت آن در درون نظام سیاسی امکان رویکرد حکومت به تمکین دشوار است، سهم خواهی و رویکرد به تمکین هم هنگامی میسر می شود که توده ها رغبت به انتظام یافتگی و مسئولیت پذیری از خود نشان دهند و بر این اساس و معیار انتظارات خود را از قدرت مرتفع سازند. آنچه اکنون در ایران شاهدیم گواه بر برجستگی و هر چه کاراتر شدن این دو عامل است، بلوک بندی های سیاسی در درون قدرت و اجبار به پذیرش آن از سوی نظام اسلامی، و از سوی دیگر سرو ایستاده ی جنبش سبز و تداوم در سازمانیافتگی اش، بر این امر صحه می نهد.
صرف پوسیدگی درونی نظام نمی تواند عامل حتمی در واژگونی اش باشد بلکه فقدان دو عامل فوق امکان تحقق شعار سرنگونی را فراهم می سازد. به همین دلیل پوسیده گی درونی نظام پیشین عامل سرنگونی اش نبوده زیرا در پوسیدگی تعمیق یافته تر نظام اسلامی، به دلیل وجود آن دو عامل شانس انتخابات آزاد به مراتب بیش از دوران نظام پیشین است.
گروبندی سیاسی موجود در درون نظام اسلامی از صدر تا ذیل یکی از عوامل مهم بازدارندگی سرکوب و قلع و قم همه جانبه امنیتی-پلیسی-نظامی بوده و به سبب حضور پررنگ جنبش سبز حذف گرایشات سیاسی موجود در رأس نظام ناممکن شده است، حکومت دریافته که بایست بابت هر حذف،هزینه ای سنگین به سنگینی ریزش اجتماعی قدرت خود پرداخت کند وچنین هزینه ای را در رابطه با نحوه برخورد حذفی با اصلاح طلبان پرداخت کرده است.
ادامه حذف می تواند برای کلیت نظام شکننده باشد، و این پاشنه اشیل نظام است که تمکین به انتخابات آزاد را ممکن و در اینصورت نظام با مفهومی دیگر تداوم خواهد یافت. علت اصلی امکان و شانس چنین تداومی را باید بر خلاف دوران نظام پیشین در استقلال جامعه مدنی و گسترش جنبشهای اجتماعی غیر خشونت جستجو نمود که این خود باعث تقویت آرایش قدرت سیاسی به منظورسهم خواهی قدرت در حکومت است.
بنابراین به تناسب روند رو به رُشد و تقویتی این دو عامل، قهر و خشونت نیز در روند تعدیل قرار می گیرد و برای اولین بار در تاریخ ایران می توان روشهای مدنی شهروندان و ساختار عقلانی حکومت را بر شعار سرنگونی و استبداد حکومتی نشاند و به این دور تسلسل باطل زندگی یکنواخت اجتماعی پایان داد.

معیار سنجش تشخص آدمی

سنجش یعنی اندازه گیری، سنجش شخصیت یعنی اندازه گیری تشخص آدمی. حال پرسش این است که با کدام معیار می توان چنین اندازه گیری ای را انجام داد؟
بدیهی و واضح است، آنچه وسیله ای جهت معیار سنجش احوال آدمی می شود قاعده اخلاق است، زیرا هدف اخلاق برآمد نمود خیر است. معیار اخلاق چیست؟ از اهتمام کانت در این زمینه مدد می گیریم: "خیر اخلاقی یک ارزش اخلاقی بی واسطه، درونی و مطلق به انسان اعطاء می کند، مثلأ هر کس حافظ کلام خود باشد همیشه با صرف نظر از غایت، دارای یک ارزش درونی بی واسطه اراده آزاد است". کانت در ادامه همین بحث، خیر اعلاء را اینگونه بیان می کند: "خیر اعلاء آرمان است و آن عالی ترین معیاری است که انسان می تواند با آن اشیاء را بسنجد و تعیین کند، خیر اعلاء کجاست"؟ کانت پاسخش چنین است: "همانجائیکه جهان سعادت برای انسان باشد". از "درس های فلسفه اخلاق" اثر کانت
از قواعد اخلاق کانت می توان اینگونه فرمول مترتب ساخت: اخلاق= خیر اعلاء= آرمان= سعادت. رفتار انسان بر محور و اساس این فرمول و قاعده، عملی خیر است چون جهتگیری روند سعادت بر آن مشهود و محرز است.
تشخص افراد و هر مفهوم اجتماعی را می توان به تناسب موقعیت و نقوش شان، از زاویه چنین فرمولی بطور نسبی محاسبه و نوع رابطه شخص با مفهوم را متعین ساخت. هر مفهومی از طریق گزاره قوه فهم به قوه عقل در ذهن پرورده می شود، یعنی فهم ما از تصویرات و تأثیرات متقابل، سوژه ای را به ذهن منعکس می سازد که با افزون بار عقلی بدان، مفهوم را از خامی به شکل ارزشی انتظام می بخشد، در واقع جوهر مفهوم را در فرایندش می سازد و بدان جنبه علمی می دهد. علم بر خلاف فلسفه وظیفه اش تصدیق صدق و صحت سیرت مفهوم است.
ارزشمندی جنبش سبز بر حسب این قاعده مفهومی قابل درک و متدی عقلائی است. اگر مفهوم این جنبش دارای بار حقوق شهروندی و برپایی دولت متناسب است( که هست و امری خیر است) در اینصورت فعالان و تلاش ورزان آن را نباید بطور انتزاع از این مفهوم ارزشی مورد ارزیابی قرار داد و موقعیتی را برایشان در نظر گرفت که هیچ ارتباطی با مفهوم موجود ندارد و به دلیل پاره ای نقد، شخصیت حقیقی آنها را در بطن و هستی این مفهوم نادیده گرفت.
گفته می شود میر حسین موسوی به ارزش های اولیه انقلاب پایبند است، قانون اساسی جمهوری اسلامی را قبول دارد، به خمینی وفادار است و امثالهم، و نتیجه گرفته می شود پس او دمکرات نیست.
اگر پذیرفته شود برخی نقدها بر مواضع آقای موسوی وارد است، اما آنها نمی توانند معیار سنجش برای دموکرات نبودنش باشد. از این رو پاسخ من این است: شخصیت میرحسین موسوی و موقعیت و نقش او را می بایست در مجموعه ی مفهوم جنبش سبز سنجش نمود نه به واسطه برخی نقد های وارده بر ایشان، زیرا هدف نقد برطرف کردن معایب است و عیب بر برخی روش ها و عملکردها نمی تواند ملاکی بر قضاوت تشخص آدمی باشد.
مجموعه ی مفهوم جنبش سبز یعنی "رأی من کجاست"، مطالبات حقوق شهروندی، آزادی و دموکراسی و دولت برآمده از یک انتخابات آزاد، مفاهیم ارزشی ای است که از طریق حس ما به ذهن متبادر می شود و جنبش سبز را می سازد. تشخیص ویژگی تشخص شخصیتهایی همچون کروبی و موسوی، آنجا که نقش آنها در جنبش سبز مطرح می شود، می بایست از طریق مفهوم ارزشی جنبش سبز تبیین شود که با سمتگیری هدف خیر( یعنی دسترسی به حقوق شهروندی، آزادی و دموکراسی) همراه است، مگر آنکه التزم جنبش سبز به امر خیر خارج از این مفاهیم تداعی شود که در اینصورت باید تبیین گردد.
درست است که آرمان ها ارزشهای انتزاعی اند اما همواره مجموعه ای از ارزشها در یک مفهوم ساختمند شده و به ساختارهای جامعه انتظام می بخشد. ارزشهای مفهومی جنبش سبز رفتار مشترک ایرانیانی بوده است که در مقابل ارزشهای سنتی بر ساختارها و نهادهای جامعه برآمد کرد، پُرواضح است که، تشخص شخص و کلیت مفهومی یک عوارض و رویداد می تواند به مرور زمان دچار تناقضات درونی و تنزل ارزشی یابد و یا حتی تناسخ گردد اما این نمی تواند از بار ارزشی اولیه آن که خرد عقلی در آن نقش ایفاء کرده است، بکاهد و یا نقش حقیقی شخص متنفذ را در آن وارونه جلوه داد. مثلأ با همه ایرادهایی که به انقلاب مشروطه و شخصیت های تأثیر گذار آن وارد است اما نمی توان آن را بعنوان یک رویداد مفهومی دارای ارزشهای حقوق شهروندی که در شعار "عدالتخانه" تبلور یافت و بعنوان "بیداری ایرانیان" در تاریخ ثبت شده است، تبیین ننمود و سرداران مشروطه را جدا از این مفهوم کلی مورد سنجش قرار داد.
بنابراین تشخیص و قضاوت رویدادها و ویژه گی تشخص شخص در موقعیت رویدادهای مربوطه از طریق سنجش بار مفهومی و حد و حدود ارزشهای آن قابل تفهیم است نه برجسته نمودن ایرادهایی که آن رویداد و شخصیت های تأثیرگذار آن را در معرض قضاوتی کاملأ وارونه جلوه دهد.

ای شیخ، ملکوت بر تو روا باشد، ملک مرا به من ده

بحران:بحران فقط زمانی به فاجعه بدل می شود که با داوری های از پیش معین، یعنی با پیشداوری، به آن پاسخ دهیم، چنین نگره ای از سوی سران جمهوری اسلامی باعث تشدید بحران در همه ی سطوح جامعه شده و با همین معیار وسنجش نا صحیح جنبش سبز را در ذهن خود به تصویر می کشند و اقرار ندارند که این جنبش نتیجه سی و اندی سال سیاستی بوده که به بن بست رسید و از آن، بحران بر خاست. به همین دلیل و باور لحظه را فهم ننموده و زمان با شتاب هر چه تمامتر در گذر است، و بحران به فاجعه نزدیک و فاجعه یعنی گُسست شیرازه و بن مایه کشور و این یعنی سقوط، و سقوط می تواند تحمیل سیاست بیگانگان برملک و ملت را به همراه آورد.
هر گاه حکومت در ایران رضایت مردم خود را از دست می داد و از جنبه های گوناگون دچار ضعف و ریزش اجتماعی می شد، تلاش بیگانگان برای سیطره نفوذ خود بر کشور، دارای اهمیت شایان توجه ای هم به لحاظ سیاسی و هم نظامی می شده است؛ در این رابطه می توان از رویداد فتح ایران به دست اعراب و دامنه نفوذ اسلام بر ایران و واقعه ی انقلاب مشروطه و گسترش نفوذ روس و انگلیس یاد کرد.
برای تخفیف هر بحران ابتدا باید آن را پذیرفت آن گاه برآن بازاندیشی نمود سپس با ایستادگی به طور مستقیم در دل آن رفت. علی خامنه ای و دولت محمود احمدی نژاد به دلیل ماهیت تفکر بنیادگرایانه و منافع سیاسی و اقتصادی حاضر نشدند این قاعده، نسبت به بحران سیاسی برآمده از انتخابات ریاست جمهوری که ناشی از وضعیت تلخ بحران های اجتماعی در ایران است، را بکار گیرند.از این رو فرصتی که از بحران(تا تبدیل آن به فاجعه) برای بازاندیشی مسائل مربوط به آن در اختیار سران جمهوری اسلامی قرار گرفت، در حال هدر رفتن است. عنصر کلی بحران را نمی توان از واقعیت جنبش سبز مجزا نمود، زیرا از درون آن سر برون آورد و راه حل آن است، اما سران جمهوری اسلامی با تکبر و پر تفرعن به سرنیزه های نظامی خود دلخوش و هر دو را منکرند و اصل خطر از همین انکار جاهلانه سرچشمه می گیرد و نیز از این شیوه و ابزار جان فرزندان سبز ایران زمین را ستاندند و گویا عزم را جزم نموده اند تا همچنان جان بستانند، گرچه حاصلی جز شکوفایی و گسترش جنبش سبز در این یک سال ندیدند اما هم چنان با زبان بی خردی همه را( داخل و خارج) تهدید به نابودی می کنند و گویا پیکر رو به احتضار خود را با نابودی ایران گره زده اند و قصد ندارند با سربلندی ایران، خود در زیر سایه اش دمی بیاسایند.
هر گاه عقل سلیم نتواند و موفق نشود برای بحران سیاسی-اجتماعی پاسخی پیدا کند، معنایش این است که گفتمانی برای یک سرفصل مشترک و عام المنافع موجود نیست و این منجر به جنبش اجتماعی فراگیر شده و خروج از هنجارهای تا کنون مرسوم، گزیرناپذیر می گردد. جنبش سبز زاییده چنین بحرانی است. همان گونه که بیان شد راه حل های گفتمانی در خصوص بحران موجود بسته است، بنابراین دو وضعیت می تواند متصور باشد: ۱- حکومت قصد کند تا دست به گسترده ترین خشونت ها جهت سرکوب جنبش سبز بزند؛ که امکان چنین موقعیت و مانوری را حکومت هم از حیث افکار داخل و هم خارج دارا نیست. ۲- نیرومندی و فراگیری جنبش سبز حکومت را به عقب نشینی و تمکین وادارد. قرائن و شواهد در این یک سال از تولد جنبش سبز با وجود سرکوب های بی وقفه از سوی حکومت، نشان از پیوستن گروهای سیاسی و مدنی بیشتر و روند افقی شدن این جنبش است. بنابراین ضعف حکومت در قلع و قم و یکسره کردن کار جنبش سبز و هم زمان پیشرفت این جنبش حکایت از ضرورت دگردیسی در شیوه حکومتمداری در ایران دارد، نقد چند جانبه و فعال به روش های حکومت در ایران آغاز روندی است که بر این امر صحه می نهد. نقش و موقعیت برجسته و موفقیت جنبش سبز شرط تخفیف و علاج بحران کنونی ایران است.

پیکر رو به احتضار اما قدرت زبان:

در علم پزشکی گفته می شود، که در پیکر رو به احتضار انسان، قوه زبان که به وسیله قسمت خاصی از مغز هدایت می شود از سایر قوای دیگر بدن دیرتر به نیستی می رود، مثلأ اگر همه ی قوای بدن بر اثر حادثه ای فلج گردد، زبان اگر دچار لکنت هم شود اما نیروی جنبشی اش ادامه می یابد و می تواند کارکرد داشته باشد. این قاعدۀ با مسمای قوه ی زبان را مصداق می دارم بر زبان دیکتاتوری همچون علی خامنه ای این شیخ بلاهت پیشه.
او، در حالی که از منظر سیاسی رو به احتضار است و مجال هر نوع مانور از او ستانده می شود اما نیروی زبانش از بیان و کارکرد سیاسی باز نایستاد و همچنان در بشارت دهی خود(تو بخوان در جهالت خود) ناطق است، و چون بشارتش وصف حال شهروندان نیست و از آن رو بر گردانده شدند، بر قاطبه ملت حکم معصیت و بر فرزندان راه جنبش سبز آزادی زندان و شلاق صادر می کند. پیکر سیاسی اش که از نوع خاصی از تفسیر دین تغذیه می کند، هر چند رو به فناست اما زبانش برای محدود بی مایگان هاتف است و عاطف بر شعورشان.
در دروغگویی بی پروا و بدین معیار ایفای شرّ از طریق شرع می کند و راستگویی در ره خیر را بر شهروندان تنگ، کردارش فاجعه ای در شُرف تکوین و تمامأ بر ضد همان ارزش هایی است که خود بدان مفتخر است. در واقع زبان نیرنگش از بغض اوست که با رویش جنبش سبز آشکار شد تا آن را برنتابد و در صورت ممکن منکوبش کند، دروغ را به عرش اعلا رساند تا تقلب و دستبرد به آرای ملت را به نفع تزویر و ریا قدرتمندان حامی خود کتمان سازد، همچنان در "صواب" خود، بهشت برین را برای مردمان کره خاکی ناطق است اما در محدوده جغرافیایی که خود می زیید، در قامت جمهوری اسلامی جهنمی بر فرش زمین ایران پهن کرده است.
این که گفته شود گوی سبقت را در دروغگویی از سلف خویش گوبلز ربوده است، محل تردید نیست و در همین رابطه حکومت دوازده در صدی رأی را، که خود سکاندار آن است تا نود در صد بالا می کشد و مفروض بر این امر است که دروغ هر چه بزرگ تر باورش بر اذهان سهل تر، بر همین منوال ملت را توده ی ناآگاه فرض کرده و بر حقوق شهروندی اش بر ساختار حقوقی خط بُطلان می کشد، غافل از این که جنبش سبز سرآمدی بر پایه های قدرتمند حقوق شهروندی است که تولد یافت.
گرچه موعظه بشارتش توامأن در داخل و خارج از مرزها به ورشکستگی گراییده و به قول معروف حنایش دیگر رنگی ندارد و دیر یا زود باید این ورشکستگی و پیکر رو به احتضار سیاسی را پذیرفته و جان به جان تسلیم کند، اما با وجود این می گویمت ای شیخ: اگر بر آنی که، در پندارت هنوز ذره ای راستگویی و صداقت باقی مانده و به آخرت می اندیشی، بحران سیاسی رو به فاجعه که از شّر توست را بپذیر و این لحظات آخر از عمر سیاسی ات همتی و مددی کن، از سیاست دست شوی، عارف شو، کنج عزلت گزین تا ملکوت(عالم فرشتگان) بر تو روا باشد، ملک مرا هم به من ده و به قول معروف عیسی به دین خود، موسی به دین خود.

سکولاریسم(رستارگرایی) جنبش سبز ایرانیان(به مناسبت یک سالگی جنبش)

صرفنظر از مفهوم و مضمون بسیط واژه سکولاریسم و سرچشمه های پیدایی آن، نگاه این سطور به جنبه معنایی –کارآیی آن در معنا دادن سعادت و خوشبختی در شیوه زندگی انسان یعنی "رستارگرایی" می باشد. با یاری جستن از این معنا و کارایی سکولاریسم می بایست به تبیین هویت جنبش سبز پرداخت تا راه را به هر نوع تحمیل عقیدتی- مفهومی- ارزشی (همچون "دموکراسی دینی" و یا تفسیر دیگری از "معیارهای اسلامی" به جهت پیوند آن به قلمرو حکومت و دولت) برجنبش مسدود نموده و آنرا از اندیشه های مجهول التقاطی که هدف برخی دینورزان است، رهانید.
هانا آرنت می گوید: وقتی انسان التقاطی فکر کند، بیشتر به طرف سیر و سلوک ایدئولوژیک کشیده می شود تا سیرتفکر و اندیشه. پس اگر خطر انحراف جنبش سبز موجود باشد، صرفأ از ناحیه تفکر التقاطی(کشش به سمت ایدئولوژیک) است نه از سوی روشنفکر در جستجوی حقیقت و پیرو سکولاریسم اندیشه(غیر ایدئولوژیک).
ضمنأ باید اذعان کنم معنای دقیق و روشن رستارگرایی از سکولاریسم را از کتاب "چرا غرب پیش رفت و ایران عقب ماند" اثر دکتر کاظم علمداری اخذ و وام گرفتم.
رستار گرایی (سکولاریسم) همان رستگاری به معنای سعادت و خوشبختی است. پرسش اینست، سعادت و خوشبختی انسان بر مبانی کدام نحوه اندیشیدن، سبک و سیاق عقلی-دنیوی و یا فقهی-اخروی که احکام و اصول آن از طریق وحی بوسیله واسطه بر انسان تحمیل گشته است؟ بررسی برخی ویژگی مفهومی-ارزشی جنبش سبز در این مطلب، به این پرسش پاسخ داده می شود.
قبل از هر چیز باید متذکر شد که؛ کارایی جنبش سبز به سکولاریسم(رستارگرایی) آن وابسته است، از پی این وجه مهم جنبش سبز بود که در این زمان یک سال عمر آن، آگاهی ها بگونه ای صریح شتابان و به شکل افقی گسترش یافت و پهنه وسیعتری از قاطبه ملت را در برگرفت و متعاقبأ برای مطالبات بیشتر و عمیق تر به بسترسازی امکانات جهت تحقق آنها اهتمام ورزیده شد.

جنبش سبز بر مفهوم فردیت:

فردیت یعنی یکتایی و گرایش حقوق فردی و شهروندی که دولت موظف به مدیریت و اجرای این حقوق در جامعه است. ضامن اجرایی این حقوق قانون است که از طریق مراوده های اجتماعی و توافقات شهروندی در شکل آرایش سیاسی دولت-ملت تحقق می یابد.
چنبش سبز برای نخستین بار در طول تاریخ بیداری ایرانیان،"من" خود را در شعار "رأی من کجاست" که کنشی در راستای مطالبه حقوق شهروندی بود، بازیافت و "من" بعنوان فاعل، برای ایفای نقش بر شیوه زندگی داوطلبانه و اراده اختیار به انتخاب کردن و انتخاب شدن بر زبان جاری شد. ملزومات این حقوق شهروندی بر شالوده انگیزه و هدفی بود که در رفتار کنشی برای آزادسازی "من" منعکس شد. بنابراین از این حیث می توان جنبش سبز را گام نهادن به سوی رستگاری "من" (سکولاریسم) قلمداد نمود.

جنبش سبز برمفهوم مدنی-سیاسی:

مفهوم مدنی-سیاسی جنبش سبز، یعنی نفی و گُسست از نظامات اجتماعی-سیاسی-سنتی پیشین. قالب های مفهومی غالب بر جنبش سبز را می توان از گرایش آن به سازمانیابی نهادها و شبکه های گسترده مدنی و کشش به سوی آزادی جهت الگوی جدید زندگی اجتماعی بر محور پدیداری عنصر ساختارهای دموکراسی تبیین نمود.
مطالبات جنبش سبز که با شعارهای متنوع و متکثر برآمد کرد، پیوند تنگاتنگ با مفهوم مدرن آزادی دارد که شکل گیری نهادها و شبکه های مدنی برای پس زدن عنصر استبداد، عرصه و فضای جدید سیاسی را می گشاید که هم اکنون زمینه های آنرا در جامعه شاهدیم. تحقق کامل چنیین عرصه ای به میزانی از قدرتمندی و توان نهادها و شبکه های جنبش سبز که در یک سال اخیر رو به گسترده شدن بود، بستگی دارد و همین گستردگی شبکه سبز آزادی قادر است در آینده قدرت سرکوب را مهار کند و اراده خود را بر مکانیسم قدرت حکومت و دولت تثبیت نماید. پس آنچه که پیداست از این منظر نیز جنبش سبز خصلتی سکولار دارد.

جنبش سبز بر مفهوم تحول درساختار اجتماعی:

حقیقت این است که تحولات شگرفی در ساختار اجتماعی ایران به وقوع پیوست، این تحولات در متکثری لایه ها، اقشار و قطب بندی های طبقات درون جامعه خود را نمایاند. جامعه ایران از مشخصات نظامات سیاسی شاه-رعیت و فقیه-امت در حال وداع است، مردم ایران دیگر آن توده بی شکل و قواره ای نیستند که نیازمند رهبری کاریزما باشند، شواهد تحولات ساختارهای اجتماعی نشان می دهد که مفهوم ملت مدرن در ایران جاپای خود را محکم می سازد و آرایش جدید سیاسی دولت-ملت یگانه پاسخی به روند ملت شدن است.
در حقیقت، ملت یکپارچه در تکثر طبقات و اقشار گوناگون ویژگی هایش در جامعه برجسته می شود، این تکثر را می توان در قطب بندی های مختلف اما دارای هدفی مشترک و مشخص بازگو نمود. قشر بزرگ دانشجویان که به لحاظ کمی قابل مقایسه با دوران قبل از انقلاب 57 نیست با قامتی استوار در مقابل سد استبداد و دیکتاتوری قد علم کرده و بدلیل آگاهی های اجتماعی و سیاسی نسبتأ بالا تأثیر مهمی بر روند آزادیخواهی و دموکراسی می گذارد. طبقه کارگر ایران با وجود سرسختی حاکمیت در مقابل مطالبات صنفی آنها، به روند تشکیل سازمانهای صنفی (سندیکاها) شتاب بخشیده اند و دمی از این امر غافل نیستند. نگرش فمینیستی در جمعیت عظیم زنان ایران که نقش مهمی را در جنبش سبز ایفا می کنند بر ساحت جهالت و زن ستیزانه سران اسلامی پرده دری می کنند. منافع و زندگی شایسته دهقانان ایران در یک جامعه با محوریت ساختار حکومتی دولت-ملت تأمین می گردد، این قشر جامعه در نتیجه سیاست های نابخردانه اقتصادی دولت احمدی نژاد از طریق وارد کردن بی رویه و نسنجیده کالاهای بُنجل، به زیر خط فقر کشیده می شوند و در صف ناراضیان دولت قرار می گیرند. در قشر روحانیت شیعه و دینورزان نگرشهای جدیدی در حکومتمداری و برخی مفاهیم مدرن دیگر بوجود آمده است و به جامعه ای با معیارها و ارزشهای چند صدایی می اندیشند.
همه ی این تغییر و تحولات در لایه بندی ها و طبقات جامعه، به سود تحولات ساختاری در نظام اجتماعی-سیاسی با سمتگیری آزادی و دموکراسی رقم خورده است، پس از این نظر هم اساس جنبش سبز سکولاریسم است، زیرا زمینه های تحولات اجتماعی ایران که بستری برای آزادی و دموکراسی است، معنایش حرکت به سوی رستگاری است.

جنبش سبز برمفهوم نظام فکری روشنفکرسکولار:

نظام فکری روشنفکر ایرانی دستخوش تحول ژرفی شده است، ویژه گی این تحول را می توان از طریق بریده شدن بند ناف روشنفکری ایران از ایدئولوژیک های بنیادگرایانه و هر نوع اندیشه های التقاطی نامتجانس به هم و نفی تک صدایی جامعه، دریافت. روند آغازین این بریدگی بوسیله پرسشگری و پرسش در خصوص مفاهیم اجتماعی و فکری- نظری و نقد پیشه گی، میسر شده است که جلوه خاصی نه فقط در محفل روشنفکری بلکه بیرون از آن و نیز اثربخشی اش بر جنبش سبز چراغ راه آینده جامعه ایرانیان شد.
در راستای چنین تحولی از نظام ذهنی-فکری روشنفکر به مسائل، حقیقت دیگر مطلق نبوده و در انحصار کسی و گروهی نیست، گرچه چنین جایگاه و منزلتی از روشنفکری ایران، تازه در آغاز راه است اما از هم اکنون اثرات آن بر ذهنیت جامعه مشهود است، از چنین جایگاهی قطعیت حقیقت وجود ندارد و از کشف هر حقیقت، حقیقت دیگری ظهور می کند. بر بستر این سپهر روشنفکری و فضای بوجود آمده، قابلیت و نیروی نقدپذیرکردن حکومت جان تازه ای گرفته و حکومتمداری را به سبک و سیاقی که مانع و سد بروز اندیشه ها در جامعه نباشد، سوق می دهد.
نقد درونی جنبش سبز و نقد جنبش سبز و رهبران آن آقایان موسوی و کروبی به قدرت سیاسی و نحوه حکومتمداری، از همین مقام و فضای روشنفکری تأثیر پذیرفته و از آن ملجاء سرچشمه دارد، این تأثیر گذاری روشنفکر سکولار و سکولاریسم اندیشه در ذهنیت جامعه به حد و اندازه ای است که دینورزانی همچون سروش به وجه سکولاریسم سیاسی اش تن داده اند. پس جنبش سبز از این نظر هم تابع سکولاریسم(رستارگرایی) است، سکولاریسم (رستارگرایی) ایدئولوژیک به مثابه حقیقت مطلق نیست آنگونه که برخی نگران آن بر جنبش سبز هستند، سکولاریسم در ضدیت با حقیقت مطلق بوده و هر مفهوم و هویتی که ارزشهایش قطعیت یافته باشد، آن دیگر سکولاریسم نیست.

جنبش سبزبر مفهوم تفکیک دین از دولت:

نهادینه شدن حقوق شهروندی و مدیریت سیاسی متناسب با آن بدون جدایی دین از دولت محال است. هر نوع تفسیری از دین در صورت آمیختگی با دولت هر دو نهاد را زایل و نسخ می کند. و توانایی برای تحول در نظام بی کفایت سیاسی نیز مجهول می ماند. "دموکراسی دینی" و "معیارهای اسلامی" بر قلمرو حکومت و دولت( آنگونه که برخی دینورزان در پی اش می باشند) در تناقض جدی با مطالبات مدرن جنبش سبز بوده و اساسأ هیچ سنخیتی با یکدیگر ندارند. "رأی من کو" محصول کنش( کنش ها دارای هدف و انگیزه ای هستند که مطلوبیتش بوسیله عقل درک می شود) سبزی است که این کنش از طریق طرح "من" بعنوان فاعل با معیارهای عقل گره خورده است؛ "من" سوژه عقل است که روشها و شیوه های زندگی و برخورداری اراده آدمی بر آنها بوسیله معیارهایش تأمین و تعیین می گردد. در قلمرو و ساحت فقه "من" مستقل وجود ندارد زیرا اصول و احکام بیرون از هستی زمان و مکان بر او متنفذ است و بر این بستر معیارهای عقلی بوجود نمی آیند. پس ظهور "من" بعنوان فاعل در جنبش سبز، معنایش کسب حق اختیار زندگی دنیوی خود است. خاتمه دادن به نظام بی کفایت سیاسی و تأمین حقوق شهروندی و حق اختیار شیوه زندگی که به طریق جدایی دین از دولت عملی می شود، خواست اساسی جنبش سبز است. پس بر این مفهوم هم جنبش سبز رو به زندگی سعادتمند(سکولاریسم) است.

جنبش سبز برمفهوم تفکیک قوا در کشور:

ساختار حقوقی- قضایی در ایران، خاصه در سه دهه اخیر در حاکمیت اسلامی، عقب مانده ترین ساختار حقوق قضا را بر قاطبه ملت و آحاد کشور تحمیل نموده که نقض کننده ترین جایگاه علیه حقوق مدنی ملت به شمار می آید. با تأسی از همین نقض و بی کفایتی ساختاری است که بیدادگاه های تفتیش عقاید اسلامی ابتدایی ترین حقوق انسانی و مدنی مردم را به شدیدترین وجه ممکن لگد مال می کنند. کافی است توجه شود که چگونه رئیس دادگاه های کذایی و فرمایشی متهمان سیاسی در ایران، جنبه های گوناگون حقوق متهم را در سیطره خود دارند تا گواهی باشد بر این مدعا.
وابستگی سیستم قضایی کشور به عالی ترین مقام رهبری و دستگاه سیاسی-ایدئولوژیک تفتیش عقاید آن، عدم استقلال قوه قضائیه را به خوبی نشان می دهد. در ماه های پس از کودتای انتخاباتی، جنبش سبز ایرانیان ناظربر صدور احکام بی رویه این بیدادگاه ها زیر نظر قوه قضائیه علیه شرکت کننده گان معترض در تظاهرات ها بوده و عدم اسقلال این قوه را با تمام وجود خود حس کردند، از اینرو، بطور منطقی تفکیک قوای کشور و استقلال قوه قضائیه ار دستگاه سیاسی و تحول ساختاری آن همطراز با زمینه های دیگری از خواست جنبش سبزبوده و این دلیل دیگری بر صحت سکولاریسم جنبش سبز یعنی پیشروی به سوی سعادت و خوشبختی زندگی بر بستر تفکیک قوای کشور و به دور از هرگونه نفوذ قدرت سیاسی بر حقوق قضایی و قضاوت با تأمین عدل و انصاف برای شهروندان، می باشد.

نتیجه:

موارد این سطور بیان مفهوم سکولاریسم(رستارگرایی) جنبش سبز ایرانیان است؛ چنین مفهومی نتیجه پیشرفت تحولات اجتماعی و زایش اندیشه های نوین است، نه آنگونه که برخی از طیف روشنفکران سکولار( که بیشتر دغدغه پیشبرد امر سیاست بر وجه اندیشه های مجهول التقاطی را دارند) و دینورزان پیگیر در امر تحقق "دموکراسی دینی" و "ارزشهای اسلامی" بر حکومت و دولت وانمود به تحمیل خطر سکولاریسم به مثابه ایدئولوژیک مطلق گرا بر جنبش سبز می نمایند. سکولاریسم در وجه اندیشه و سیاست در جنبش سبز حاصل مجموعه ای از عنصر تحولی-فکری-اجتماعی ای است که نمی توان با تئوری های عجیب و غریب التقاطی مفهوم مجهولی را بدان چسبانده و هویت اصلی آن را مسخ نمود. تبیین درونی و بیرونی هویت جنبش سبز گویای وصف سکولاریسم آن است، این تبیین در حوزه روشنفکری به مثابه وجدان آگاه جامعه، نه تنها خطری از ناحیه آن جنبش سبز را تهدید نمی کند، بلکه درست برعکس عدم تبیین هویت آن خطر تحمیل اندیشه های من درآوردی نظیر "دموکراسی دینی" را افزایش می دهد. خورده گیری نسبت به روشنفکری سکولار از سوی برخی نخبگان سیاسی به سبب این نوع تبیین هویت جنبش سبز عقلانی نیست، زیرا هدف روشنفکر، جستجوی حقیقت بوسیله وجدان بیدار، گرانمایگی فکری و تعهد اخلاقی اش است. در جستجوی حقیقت بودن یعنی آشکار کردن مکانیسم هر پدیده درقالب هویتی آن. انتظارداشتن و تلاش برای بازداشتن روشنفکری سکولار از این هدف والا، پرتاب روشنفکر به دوران مشروطه است که روحانیت را تنها قشر آگاه به درک آن معرفی می نمود.
این نظر، که این مفاهیم مدرن بر شمرده شده در قلمرو سکولاریسم اندیشه و سیاست با یکدیگر ارتباط تنگاتنگ دارند، با نظریات اندیشه های التقاطی در تضاد قرار می گیرد زیرا رستارگرایی(سکولاریسم) منشأ عقلی-دنیوی و مربوط به زندگی زمانی- مکانی انسان است، آن را با معیارهای دینی در آمیختن، یعنی تهی ساختن آن، چنین تهی سازی بر جنبش سبز یعنی خطر ایدئولوژیک شدن آن، پس فقدان و یا ضعف سکولاریسم(رستاگرایی) در هر مفهوم و هویتی، آنها را با خطر ایدئولوژیک مواجه می سازد( اگر گفته ی بالای هانا آرنت را قبول داریم). به سرانجام نرسیدن مشروطه در ایران از همین فقدان و ضعف سکولاریسم اندیشه ناشی می شود. و عجیب اینکه برخی اندیشه های التقاطی و غیربکر آقای سروش را خطر ایدئولوژیک بر جنبش سبز ارزیابی نمی کنند در حالیکه از ناحیه سکولاریسم اندیشه که هیچ سنخیتی با ایدئولوژیک های جزم گرایانه ندارد چنین روایت می کنند!

آیا "تغییر رفتار رهبر" در مقابل رفتار مدنی ملت محتمل است؟

جانمایگی ساخت نظام و قدرت سیاسی از درون مناسبات و رفتارهای اجتماعی مردم در فرایند های ساختاری و در قالب سازمان اجتماعی جامعه منشأ می گیرد. هر گاه این مناسبات و رفتارهای اجتماعی متحول شوند، بدون شک نظام ساختارها دستخوش تغییر و تحول می گردند، که در اینصورت جامعه نیازمند قوائد(هنجارها) جدید می شود. نتیجه تحول رفتار ها و مناسبات در شکل دهی هنجارهای جدید، هنجارهای پیشین به چالش کشیده می شوند و آنها را با بحران مشروعیت مواجه می سازند.همزمان و در ادامه، درون دستگاه قدرت سیاسی انشقاق شده و آرایش سیاسی جدید به وجود خواهد آمد.
برآمد جنبش سبز ایران، هنجارهای پیشین و تابعیت در قلمرو آن را سست و شکننده کرده است، زیرا "رأی من کجاست" میل و آرمان انسان هایی است که رفتارمدنی اش نوع دیگری از مناسبات تا کنون رسم بوده را سامان خواهد بخشید. آغاز فرایند چنین سامانی، نتیجه بحران عمیق در سطوح کلان و خُرد جامعه است که بر پایه مناسبات استبدادی-دینی استوار بوده و امروز دچار چند پاره گی در نوک هرم و بدنه ی ساخت سیاسی وسطوح جامعه شده است.
این وضعیت را دو راه حل در ذهن متصور است؛ ۱- نظامیان بطور عریان با تمام قوا وارد صحنه شده و با به راه انداختن حمام خون، همگان را مجبور به تابع هنجارهایی کنند که از مشروعیت و مقبولیت افتاده است، ۲- نیرومند ی جنبش سبز به همراه تحول در ساختار مدنی، ساختار سیاسی بی کفایت را به جد به چالش کشد.
در شرایط کنونی جهان و موقعیت سست شده جمهوری اسلامی در آن و نیز عدم برنامه و طرح های جدی در زمینه اصلاحات اقتصادی از سوی دولت و همچنین نا همگنی بین امیال های ملت و حکومت و رو در رویی اکثریت مردم با آن، حکومت اسلامی قادر به سرکوبی های شبیه دهه شصد نیست مضافأ اگر انشقاق درونی را هم به آن بیافزاییم ناتوانی اش بیشتر قابل تفهیم می شود. می ماند شق دوم مسئله، یعنی جنبش چالشگر سبز که ریزش اجتماعی حکومت را در پی آورد.
سطح ارتقاء این جنبش در یک سال اخیر و نحوه برخورد آن به دستگاه قدرت و حکومت نشان از یک برخورد مسالمت جویانه برای هموار کردن مسیر اصلاحات در جامعه دارد، بنا بر این، ملاک پیشبرد امر سیاسی( منهای جنبه انقلابی که من آن را مُخل به تحقق حقوق شهروندی و صرفأ جا به جایی قدرت می دانم) از طریق روش مسالمت جویانه مبارزه و منش اصلاح طلبانه محک می خورد.
جهت روشن شدن بحث در مورد "تغییر رفتار رهبر" و یا بطور کلی حکومت و نیز برای امر سیاست گذاری می بایست ابتدا مقیاس و وسعت اصلاح طلبی را معین ساخت.
اصلاح طلبی و اعتدال در جامعه لازم و ملزوم هم اند، در جامعه ای که اعتدال به عنوان رفتار ارزشی- اجتماعی مغفول باشد، اصلاح طلبی معنایی نمی یابد. اما وظیفه نخبگان سیاسی برای دسترسی ملت به حقوق مدنی و سیاسی و نهادینه شدن آن در جامعه، به وسیله پیدایش ابزارها و راهکارهایی است که بتواند گذار از جامعه خشونت به مدنیت را تسهیل بخشد. اساسی ترین نیروی محافظ دموکراسی نیرومندی و قدرت جامعه مدنی است، تنها با تعدیل خشونت و محو هر نوع مظهری از آن می توان به سمت فرایند قدرت جامعه مدنی پیش رفت و راه پر فراز و فرود آزادی و دموکراسی را هموار ساخت و بدان اهتمام ورزید.
قیاس و وسعت اصلاح طلبی را می توان تا حد پذیرش جنایتکارترین رئیس جمهور(پینوشه در شیلی) و یا رهبر(علی خامنه ای در ایران؛ لازم به یادآوری است که علی خامنه ای در جریان قیام یک هفته ای هیجدهم تیرماه دانشجویی در جمع بسیجیان گفت: برادران اگر حتی عکس مرا هم پاره کردند شما چیزی نگویید) و نیز حکومت( رژیم نژاد پرست افریقای جنوبی) به تمکین آمال ها و آماج های ملت، بسط داد.
تمهیدات نخبگان سیاسی و سیاست گذار، مطمح نظر قرار دادن این مقیاس و وسعت است تا بتواند راه را برای "امضاء مشروطیت" با توجه به نقش فعال مردم، از سوی حاکمان بگشاید. تجربه دوران استبداد قاجاری، هیجدهم تیرماه در ایران، کودتای پینوشه در شیلی، سرکوب سیاه پوستان از سوی سفیدپوستان افریقای جنوبی و خون های ریخته شده، نمونه ای از عمل شنیع جنایتکارانه و ضد بشری بوده است، اما همین رهبران و حکومت گران در شرایط گسترش جنبش های اجتماعی و سیاسی مجبور به تمکین و "تغییررفتار" شدند. بر بستر پذیرش آشتی ملی از سوی رژیم آپارتاید و کنگره ملی افریقا به رهبری نلسون ماندلا راه دموکراسی هموار شد.
همه این "تغییر رفتار" ها از طریق نُضج و ارتقاء جنبش های اجتماعی که متعاقبأ، به تمکین حاکمان و رهبرانی منجر شد که دستشان تا مرفق به خون مردم و جوانان آغشته بوده است. وقتی ماندلا پس از رهایی از زندان خطاب به شکنجه گران خود گفت: "شما را می بخشم ولی فراموش نمی کنم"، حاکی از حد اعلای تواضع در منشی بود که در یک وضعیت پیش آمده آشتی جویانه و اصلاح طلبانه، روند آزادی و دموکراسی را تسهیل و تسریع بخشید.
به راستی، اگر روزی همچون مانند دوران مشروطیت( امضاء مشروطیت)، و چند ماه قبل از پیروزی انقلاب بهمن( که شاه صدای انقلاب را شنید) و نیز هیجدهم تیرماه ( که خامنه ای گفت اگر عکس مرا هم پاره کردند، شما چیزی نگویید)، علی خامنه ای ندای آزادیخواهی و دموکراسی طلبی جنبش سبز را بشنود، در مقابل چه عکس العملی باید نشان داد؟
پروژه اصلاح طلبی و فرایند آن با هدف تحول در نظام سیاسی از طریق آگاهی ها و تقویت جامعه مدنی در تعدیل ساخت قدرت، قدرت عمل و تحقق می یابد، یک وجه دیگر تعدیل ساخت قدرت می تواند منوط به پیوستن، پذیرفتن و همگام شدن شخصیت های متنفذ در دستگاه قدرت به جنبش عظیم مردم باشد، سیاست مدار تیزبین نمی تواند این امکان بسیار مهم (که بر اثر فعل و انفعالات درونی سازمان اجتماعی جامعه و ساخت قدرت سیاسی به وجود آمده است) که می تواند پرداخت هزینه جنبش آزادی خواهی را به حداقل برساند، به سادگی از آن چشم پوشی کند و آن را به عنوان یک راهیافت جهت آغاز بسط آشتی ملی به حساب نیآورد. مگر این که گفته شود شرط گذار به دموکراسی آشتی ملی نیست.
جنبش سبز در جریان ارتقاء خود رُل مهمی را در تعدیل ساخت قدرت و آشتی ملی که من امید زیادی به وقوع آن دارم، بازی خواهد کرد. گرایش هاشمی رفسنجانی علیرغم کاراکتر او و زیگزال رفتن هایش که معرف حضور همگان است، به جانب حرکت سبز، می تواند در چهارچوب آشتی ملی ارزیابی شود. این ها ممکناتی در قلمرو سیاسی هستند که نباید از آن ها مغفول ماند. همه اعمال شنیع صورت گرفته از سوی رفسنجانی در دوران سی و اندی ساله جمهوری اسلامی نمی بایست بهانه ای برای برنتافتن "تغییررفتار" او باشد، اگر حقیقتأ آشتی ملی ایرانیان را تنها حرکتی کم هزینه تر در راه دموکراسی و نهادینه شدن حقوق شهروندی می پنداریم.
من بر آن نیستم تا احتمال "تغییر رفتار رهبر" جمهوری اسلامی را بی کم و کاست بدان صورت واقعی دهم اما حوزه سیاست مملو از ممکناتی است که نباید از آن ها بیگانه بود، بلکه منطق سیاست گذاری حکم می کند تا در وقتش هر یک از آن را به زیر ذربین گرفت.
نتیجه: تجارب کشور ما و برخی ملل دیگر پیرامون تحولات اجتماعی، جنبش های مدنی و تغییرات در ساختار قدرت، این حقیقت را برجسته و بازگو می کند که تغییر رویه رفتار حکومت گران و رهبران بر اثر گسترش و بسط دامنه قدرت مدنی در جامعه جزء محور ممکنات است. روش مبارزه سیاسی مسالمت جویانه و روشمندی فرایند های اصلاح طلبانه در همه ی امورات مربوط به انسان و جامعه، حتی بر وجوهی از ممکنات "میلی متری" و ظرفیت های همسو در رأس هرم حکومت و بدنه آن و نیز تحول دم به دم آرایش نیروهای سیاسی در راستای عرفی شدن ساختارهای حقوقی و حقیقی و نهادها در قالب هنجارهای معین و عنصر آزادی و دموکراسی، بطور اجتناب پذیر پیوند ناگسستنی دارد. بر این اساس و بر مبانی اصول و پروژه های اصلاح طلبانه و تواضع در مبارزه سیاسی، امید به گرایش احتمالی "تغییر رفتار رهبر" با سمت و سوی تمکین در مقابل اندیشه جامعه و رفتار و مطالبات مدنی مردم، نه این که امر و کوشش معیوبی نیست، بلکه درست بر واقعیتی استوار است که جنبه عقلانی سیاست گذاری دارد، مگر ممکنات در پهنه سیاست و قلمرو قدرت را محدود و منکر باشیم.